📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
📌داستانک. وارونه. ✒مهستی محبی
📌داستانک
@matikandastan
📃نعل وارونه
✒مهستی محبی
صدای کوبه ی در که بارها پيش از اين شنیده بودم این بارنيز بیدارم کرد. نشستم. نیمه شبی بهاری بود. پنجره را باز گذاشته بودم. نسيم لابلاي شاخه هاي نارون مي وزيد و بویی تلخ و آشنا را با خود می اورد. چون صدا تکرار شد برخاستم. شالی به دوش انداختم و از پله ها پایین رفتم. شمعی در دست داشتم که صدایی همچون همهمه ی پروانگان از آن برمی خاست و سایه های عظیمی را بر دیوارهای فرسوده جابجا می کرد. مسیر پله ها پایان ناپذیر بود و هر زمان گمان می کردم به در رسیده ام پاگردی از نو پدیدار می شد. صدای کوبه ی در هر چند لحظه با شدتی بیشتر اما با همان طمانینه به گوش می رسید. می ترسیدم شتاب کنم شمع خاموش شود و از سوی دیگر بیم آن را داشتم که تو بیش از این پشت در منتظر نمانی. سرانجام شعله ی شمع لرزید و نور گریخت. در تاریکی دستگیره در را جستم. به ناگاه پروانه ای زرد از شکاف در به درون جست و محکم به گونه ام خورد. از وحشت فریادی کشیدم و بیدار شدم. در بستر نشستم. . . ماه رنگ پریده بر صفحه ی نیل رنگ آسمان محو می شد. و دیدمت که در تاریک روشنای کوچه سوار بر اسب از لابلای نارون ها می گریختی.
@matikandastan