📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
📌داستانک. حنانه. ✒حسن شیردل
📌داستانک
@matikandastan
📃حنای حنانه
✒حسن شیردل
حنانه در را که باز می کرد لبخند می زد. این را من نمی گویم. مادرش هم می گوید. مادرش حنا می فروخت می گفتم: مادر حنانه به من حنا نمی فروشی؟
می گفت: برو حنانه با تو عروسی نمیکند.
قدش بلند بود حنانه. کک مکی بود صورتش. ابرو نداشت. مژه ها انقدر بلند بودند که کار ابرو ها را می کردند. موهایش بلند بود و رنگ حنا داشت و حنا از آن می ریخت. صبح زیر بالشتش حنا جمع می شد. مادرش هر صبح حناها را در کیسه های کوچک می ریخت و به بازار می برد و می فروخت. مشهور بود در شهر، در شهری که هیچ کچلی نداشت. خارش سر نبود. چون حنای حنانه بود. می گفتم: مادر حنانه یک وقت دیدی کچل شدم و خارش افتاد توی سرم. بیچاره می شوم ها.
می گفت: حنانه گفته به تو حنا نفروشم. به خاطر این که هر روز صبح که در خانه تان را باز می کنی حنانه به تو لبخند می زند.
هر روز صبح وقتی می رفتم سرکار حنانه هم می رفت تا نان بخرد. هر روز صبح می گفتم: حنانه چرا با من عروسی نمی کنی؟ بیا با هم عروسی کنیم دیگر.
ابرو که نداشت مژه هایش می چسبید به پیشانیش و می گفت:
نه. نه یک وقت با من عروسی نکنی. به فکرت نزند. دیگر حنا از سرم نمی ریزد وقتش که شد همه ی شهر حتی تو می توانی بیایی و حنا به سرت بزنی.
داغ رفت توی دلم، آنقدر نه گفت که مردی در خانه شان را زد و عروسی کرد حنانه با همان مرد. مرد لباس سفید پوشاندش و او را با خود برد. نه مردم دیگر او را دیدند، نه مادرش، نه من. دیگر صبح ها به سر کار نمیروم. اما بیکار نشده ام. مادر حنانه دیگر از خانه بیرون نیامد. مردم یک چاله پیدا کرده اند.به اندازه قد یک آدم.می گویند: (آن مرد و حنانه یکدیگر را در این چاله در آغوش گرفته اند).
تمام چاله پر از حنای حنانه است. هر چه به آن چنگ می زنم و آن را به مردم می فروشم تمام نمی شود. کچل شده ام و سرم هی می خارد. روزی مادر حنانه را هر شب من به خانه شان می برم.
@matikandastan