📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
📃چرا اونجا همه پرسپولیسی اند. ✒مهدی افشارنیک. پارک بی سیم، برای خیلیها فقط یک اسم است اما …
📃چرا اونجا همه پرسپولیسی اند
✒مهدی افشارنیک
@matikandastan
استخر پارک بی سیم، برای خیلی ها فقط یک اسم است اما.....
چیزی به اسم لیگ برتر درکار نبود، جمعه ها علی پروین سه تا خیابان اون ور تر از نمایشگاهش سُر میخورد سمت ته بی سیم با هیات همراه. وسط دریاچه خشک شده ی پارک ،فوتبال شش نفره میزدن. گفتم که لیگ برتر نبود.پیوس، قلیج، درخشان بعضی وقتها ممد خانی وضیا عربشاهی فنونی ها وبیانی ها و محرمی و تراب و حسن زاده حتی. دریاچه خشک شده این قدری جا داشت که هزار نفری دورش و روی دوش همدیگه جمع بشوند و ستاره ها را دید بزنن و این البته همه ی خوش شانسی محل نبود. بعضی وقتها، یار کم میاوردند و از محلی ها نفر برمیداشتن. که اصغر و اسپورتکسش از اینجا توی خاطره محل هک شد. نفر زیاد رفت توی تیم ستاره ها و کمکی شون شد، اما اسم و نامش هفته ی بعد توی خاطره پروین گره نخورد الاّ اصغر. که بار و نوبت اول شوتی زد که قلیچ حریفش نشد و توپ سّر خورد توی گل. از هفته ی بعد وقت و موقع یار کشی اسم اصغر میان حرفهای پروین شنیده میشد که اصغر کجاست.جلو نمیرفت تا صداش نمیکردند.....
توی پیچ خور اسم های جنگ، گردان و گروهان ها،چند تا اسم توی دهان بچه های محل زیاد فِر میخورد.یکی حمزه و یکی هم عمّآر. گردان عمار به گردان گیوه پوش ها و ابوالفظل کاظمی اش معروف بود که باباش خانقاهی بود و درویش. خودش هم عشق باز و کفتر دار. شده بود فرمانده. از آن حسابی ها که بعد جنگ کتاب خاطره ازشون درآوردند_ کوچه نقاش ها. اصغر هر وقت منطقه بود دستیار سید ابوالفضل بود. گردان لوطی ها، گعده ی گیوه پوش ها. همان هایی که کربلای 5 سه شب روی دژ اول پا پس نکشیدند و وجب به وجب را شخم خوردند و دم نزدند.از این حرفها این قدر باسمه ای و شعاری زده شده که دیگه کسی گوش به دل نمیده اما کوچه دالانی ها بی سیم مگه اصغر یادشون میره؟ مگه میشه اون اسپورتکس سرمه ای سه خط قرمز و اون شوتهای یک تکه و نوک تیز را کسی که دیده بود یادش بره. هر هفته صداش میکردن. اصغر. بیشتر علی آقا شیفته اش بود. به زبان خودش_ اصخر. هر ماهی یکی دو هفته ای شاید هم با مدت بیشتر ، اصغر را که صدا میزندن بچه ها میگفتن رفته منطقه. میرفت و میامد. امید مادر پیرش و بابای نجارش بود.میرفت ومیامد. اما هر وقت که بود واقعا بود. جمعه ها ودریاچه و اسپورتکس و شوت یک تکه.
لعنت به تو لیگ برتر که اون روزها نبودی. لعنت به همه چیزهای آسون که بعدها اومد و اصغر و خیلی ها نداشتن. فوتبال برای دل خوشی بچه محل ها و سوت و کف و ایول اللهِ علی آقا و باز رفتن به منطقه.کار مدام اصغر و خیلی ها بود.
بین این همه رفت و آمدها، یادم میاد یک نصفه شبی که از یک مهمونی فامیلی برمیگشتیم، دایی پشت فرمون دید که اصغر توی کوچه کلاه و یقه تا پشت گوش کشیده داره قدم میزنه. برف نمکی و ریزی میامد. از منطقه برگشته، اما دیده بود که چراغ خونه خاموش و بی کلید مانده. زنگ نزده بود تا پیرزن پیرمرد زابراه نشن، اون ساعت شب. به امید اینکه نماز صبح، مادرش چراغ روشن کنه و بی دلهره انداختن به دل مادر، در بزند. دایی اصرارش کرد به خانه. خندید. به همه چیز میخندید. حتی به اون فن و فنون فوتبالی اش میخندید که هیچ برایش مهم نبود وتنها به احترام علی آقا میرفت دریاچه.لعنت به تو لیگ برتر که وقت آدم حسابی ها نبودی. لعنت به اون جمعه ی سرد. که وحید قلیچ شلوار مشکی پوشیده بود جوراب های کلفت قرمز را تا بالای زانو بالا کشیده بود. اون روز هم اون اسپورتکس پاش بود. سه تا اون طرف و سه تا این طرف غلت زدن و یار کم بود. علی آقا صدا کرد. هنوز کوچه دالان های بی سیم اون صدا را توی گوش شون میچرخونن و راحت دل میدن. "اصغر. اصغر"
علی آقا نیستش. "
باز هم منطقه؟
نه علی اقا شهید شد.
نشست زمین و زد به پیشونی اش و "خار مادر صدام را حسابی روند.گریه اش را همه دیدند. وقتی همه توی یک چیز پا باز میکنند، باید تا تهش رفت. با همه ی اون همه رفت دم خونه ی اصغر. من توی چارچوب در حیاط جا شدم اما حیاط بیشتر جا نداشت. لبه اطاق دوم چسبیده به دیوار، کتونی های اسپورتکس شسته و چلیده و تمیز منتظر اصغر بودن. الان را نمیدونم.... اما اون موقع که بچه ها جمعه های دریاچه را و بازی اصغر را دیده بودن و شوت های یک تکه اش را چشیده بودن، همه قرمز بودن.اونجا غیر سرخ بودن معنی نداشت. نمیدونم الان چطوره... اما کوچه دالانهای بی سیم را هیچ بیل و کلنگی خراب نکرده و اونها هم شاهد بودن که اون شب برفی اصغر تا نماز صبح در خونه را نزد...
@matikandastan