📢کوندرا، اندیشیدن درباره آهستگی

📢کوندرا، اندیشیدن درباره آهستگی
@matikandastan

احمدابوالفتحی: میلان کوندرا در مقاله «نفوذ به کنه چیزها» (کتاب رمان، حافظه و فراموشی، ترجمه خجسته کیهان، نشر علم، ١٣٨۵) با طرح اصطلاح «رمان اندیشنده» به بررسی سبک روبرت موزیل و هرمان بروخ می‌پردازد. چنان که کوندرا می‌گوید در آثار این دو، گزارش اندیشه‌های نویسنده در لابه‌لای سطور داستان، حاشیه‌روی محسوب نمی‌شود؛ زیرا جستارهای کوتاه و بلند نویسنده در لابه‌لای روایت نه امری استثنایی که بخشی از ساختار است؛ زیرا بر خلاف تولستوی که آنچه در ذهن آناکارنینا می‌گذرد به مخاطب ارائه می‌دهد، موزیل آنچه را می‌نویسد که در ذهن خودش درباره لئون فیشل و رفتار شبانه‌اش می‌گذرد.وقتی در یکی از فصل‌های انتهایی «آهستگی» راوی یکی از شخصیت‌های رمان را، هم‌وطن و رفیق عزیز من‌، کاشف مشهور «‌پشه پراگی‌»، می‌نامد، کوندرا از موزیل، بروخ و خود در «سبکی تحمل‌ناپذیر وجود» گامی فراتر می‌نهد. در این‌جا او نه‌تنها نویسنده‌ای است که درباره شخصیت‌ها و موقعیت‌ها می‌اندیشد که نویسنده‌ای است که درباره نسبت خود با شخصیت‌ها و موقعیت‌ها نیز فکر می‌کند و به‌همین‌خاطر ابایی ندارد از این‌که طرحی از خود واقعی‌اش در رمان بروز بیابد. به همین خاطر است که کمی بعد زن راوی او را «میلان» می‌نامد.
سابقه این‌گونه دخالت آشکار نویسنده در ساختار روایت بسیار دورتر از نظریه‌های پست‌مدرن است. (شاید بشود گفت خصوصیت نظریات پست‌مدرن جمع‌کردن تمامی چپ‌روی‌های راویان و نویسندگان درکنار یکدیگر و ارائه آن‌ها به عنوان طریقی برای رسیدن به منزل مقصود بود و به همین دلیل است که این جمله‌های نظیر آنچه درباره سابقه استفاده از تکنیک حضور نویسنده در متن گفته شد را بسیار شنیده‌ایم و خواهیم شنید.) این شیوه آشکارا تحت‌تأثیر فاصله‌گذاری برشت است و آن شیوه نیز خود در سنت‌های روایی سابقه‌داری ریشه دارد. اما آنچه این حضور مداخله‌‌گر نویسنده در فرآیند روایت را منحصربه‌فرد می‌کند، برخورد خونسردانه کوندرا با آن است. گویی که اتفاقی نیفتاده است. به «آهستگی»، راوی و نویسنده یک جامه می‌پوشند و بعد سوار ماشینی می‌شوند که با آن به قصر آمده بودند و در راه نیز موتورسواری را می‌بینند که به گفته راوی در فصل اول رمان و در حین اندیشیدن‌هایش، به برشی از زمان آویخته است: «مردی که پشت موتورسیکلت قوز کرده‌‌، فقط می‌تواند هوش و حواسش را روی این لحظه پرواز متمرکز کند‌. او خود را به برشی از زمان آویخته که هم از گذشته و هم از آینده جداست‌. او از چنگ استمرار زمان گریخته‌.» این مرد در یک‌سوم ابتدایی رمان به آهستگی وارد روایت شده است و آهسته‌آهسته به مرکز رمان راه پیدا کرده است. او همان موتورسوار ابتدای رمان نیست اما همان است؛ زیرا که راوی/ نویسنده او را انتخاب کرده است تا همان باشد. رمان‌ کوندرا ملک طلق او محسوب می‌شود. او خداوند منطق روایت خود است. اوست که تعیین می‌کند چه رخ خواهد داد و این کار را بسیار آهسته می‌کند. بدون ذوق‌زدگی و بدون خودنمایی. رمان کوندرا زورآزمایی برای چشاندن لذت آهستگی به مخاطب است. پرسش اصلی او این است: چرا لذت آهستگی از میان رفته است؟ و «آهستگی» نه پاسخی به این پرسش که نمودی از امکان لذت‌بخش بودن آهستگی است. شاید در چشاندن این لذت چندان هم موفق نبوده باشد؟ این به سلیقه و حال مخاطب برمی‌گردد اما سعیش را کرده است و توانسته رمانی آهسته اما پرکشش خلق کند.کوندرا «مرد بی‌قابلیت»، اثر موزیل، را دانش‌نامه هستی‌شناختی قرن خود می‌نامد. آهستگی و دیگر آثار او چنان عظمتی ندارند که شایسته عنوان دانش‌نامه باشند اما آثاری اندیشنده‌اند و در عین حال داستانی. (منبع: روزنامه شهرآرا)
@matikandastan