روز اول خیلی کار نکردم، بیشتر به کشف اونجا و کمک به شستن ظرفها و وفق دادن خودم با محیط پرداختم

روز اول خیلی کار نکردم، بیشتر به کشف اونجا و کمک به شستن ظرفها و وفق دادن خودم با محیط پرداختم.
نزدیکای ظهر، حوله و شامپو برداشتم که برم حموم!
پرسیدم کجاست؟
اشاره کردن به رودخونه!
گفتم: نه! دوش!
اشاره به رودخانه!
شامپو نشون دادم و یهو از جا پریدن که نه! نه!
گوگل ترنسلیت رو‌که خواستن در بیارن، تانیا مثکه گفت منم میخوام حموم کنم، با خودم میبرمش!

حموم همون رودخونه بود با این تفاوت که شامپو و صابون رو نمیتونستی داخلش استفاده کنی که آب کثیف شه! بعد از شنا باید با سطل آب میریختی، روی خودت!

اکی، ولی خب آب رودخونه سرده! اینجا هم سایه!!
تانیا گفت: نو! گوود!
و پرید توی آب!
سگ لرز زدن من بماند و اینکه نیم ساعتی جلوی آفتاب روی ویبره بودم تا خشک شم. ولی خوب بود.
‌‌
ناهار یه نوع برنجی داشتن به نام گرچکا که از دانه یه گل بود و جزو غلات حساب میشد. زیما مادر خانواده دستپختش خوب بود و غذای گیاهی رو خوب طعم دار میکرد!

اون روز برای جمع کردن قارچ، با ماما زیما و سریوژا که عاشق تمرین انگلیسی با من بود، رفتیم جنگل. میگفتن بعد از رعد و برق کلی قارچ در میاد!!
ما که به جز چندتا قارچ غیر سمی، چیزی ندیدیم!

بعد از جنگل، نزدیکای عصر
ایوان گفت بیا، بریم شنا! میخوایم همه با هم مسابقه بدیم!
گفتم قوربونت. آب سرده، اصلا حاضر نیستم نوک انگشتم رو به آب بزنم!
گفتن خب بیا تشویق کن و داوری!

که یهو دیدم مثکه مسابقه شنا قراره شبیه مسابقات انسانهای اولیه برگزار شه و همه دارن لباسها رو درمیارن که بپرن توی آب!!
همونجا راهم رو کج کردم و گفتم خوش بگذره.
شما هنوز حیای ایرونی نمیدونید یعنی چی!😎

@misgray