زندگیام را صعود میکنم... لحظههایم را میرقصم... نگاهم را تعارف میکنم...
روز دوم:.. صبح زود با صدای حرف زدن فارسی بیدارشدم
#سفرنامه_عراق
روز دوم:
صبح زود با صدای حرف زدن فارسی بیدارشدم.حال بلند شدن از جام نداشتم ولی از حرف زدن خانما فهمیدم که لب مرز، میزبان این خونه با اصرار دعوتشون کرده که بیان خونه و استراحت و صبحانه بخورن.
یکی از خانمهای منزل وقتی دید بیدار شدم بلافاصله برام صبحانه آورد.
مربا، پنیر، نان و چایی شیرین
بعدش یکی دیگه از خانمها که دیشب باهاش آشنا شدم و عمه صداش میکردن اومد دنبالم و گفت بریم لب شط.
اسمش بلقیس بود و کلی ازم عکس گرفت و بعد من رو برد خونش و با آبمیوه و بیسکوییت ازم پذیرایی کرد!
بعدش عکسهای عروسیش رو نشونم داد و داستان زندگیش رو گفت.
(سعی میکنم داستان آدمها رو براتون جداگانه تعریف کنم)
کلی خوشحال بود که داره از من که قراره پیاده برمکربلا، پذیرایی میکنه و التماس دعا داشت.
بعد از اون با یکی از عکاسان ایرانی رفتم سمت شط و قایق سوار شدیم و رفتیم سمت دیگه شط.
ما رو لب یه پله پیاده کردن و وارد منزلی شدیم که کلی میوه، شیرینی، نون پنیر و آب گذاشته بودن برای پذیرایی.
یه دختر کوچولو هم بود که تا منو دید اومد نزدیک و من رو دعوت کرد به قسمت زنونه.
توی عراق قسمت زنها و مردها کاملا جداست. زنها برای استقبال از زن میان و مردها هم استقبال از مرد.
با دختر کوچولو که اسمش طیبه بود کلی رفیق شدم و کلی در مورد مدرسه و درس خوندن حرف زدیم.
...
@misgray