‌ زندگی‌ام را صعود می‌کنم... لحظه‌هایم را می‌رقصم... نگاهم را تعارف می‌کنم...


شهرزاد، هر شب قصه میگفت،. قصه علاءالدین. قصه علی‌بابا و چهل دزد بغداد

قصه آرایشگر بغداد. و اینن قصه‌ها، هزار و یک شب طول کشید و شهریار به عشق داستان و یا شاید به عشق شهرزاد صبح رو‌به شب میرسوند. دوران کودکیمون با این داستانها گذشت، بزرگ شدیم و پس ذهن همه ما یه علی بابا، یه چراغ جادو و یا یه شهرزاد قصه‌گو باقی موند. و خیلی اوقات به داستانهای کودکیمون پناه میبریم برای تحمل سختیهای بزرگسالیمون. ‌. وارد بغداد که شدم انگار شهرزاد قصه گو، همه رو محو خودش کرده بود و داستان میگفت. همه صبحها کار میکردند و روزشون رو به شب میرسوندن تا به داستانها گوش یدن. ‌. بغداد شهر تاریخها، شهر رودخونه و پلها، شهر دینهای مختلف، شهر خطرها، شهر قصه‌ها، شهر شعرها و شهر آدمهاست. ...
  • گزارش تخلف

قرار بود برم کربلا و یک روز بعدش برم بغداد.. ‌

راه افتادیم به سمت کربلا و بماند از شوخیایی که من توی ماشین میکردم. و یا پدر اشکی که از گوشه چشمش ریخت وقتی آهنگی در مورد امام حسین گذاشتم. همه رسیدیم کربلا و اونا زیارت کردن و باهم خدافظی کردیم. سخت بود ولی باید عادت کرد. اتفاقات بعد از خدافظی با خانواده، تنها شدنم در کربلا و رفتن به حرم امام حسین رو باید بارها مرور کنم تا بعدها شاید بتونم در موردش بنویسم …صبح روز بعد به گاراژی که تاکسیای بغداد وایمیساد رفتم و سوار یه ون شدم به مقصد بغداد به قیمت ۷۰۰۰ دینار عراقی!!!. تقریبا یک ساعت و نیم توی راه بودم تا رسیدم بغداد و دوستم علی اومد دنبالم!. علی مردی با سن وسال کمی از من بزرگتر بود و من از طریق سرچ کردن توی اینستا و بعد آشناییت از طریق دوستان دیگرم پیداش کردم و باهاش آشنا شدم. عکاس جنگ بود و قرار بود به منم کمک کنه توی یه عملیات به عنوان عکاس حضور داشته باشم!!!. ولی قرار شد رسیدن اون زمان فعلا بغداد رو بگردم و ایوان مدائن رو ببینم. ...
  • گزارش تخلف