خاطراتی از کتاب شازده حمام. قسمت نهم

خاطراتی از کتاب شازده حمام
قسمت نهم
@oralhistori
بی بی صغری زنی شصت ساله از کوچه ی بیوه زنان بود که آه در بساط نداشت که با ناله سودا کند. سال ها بود که شوهرش مرده بود. در یک اتاق اجاره ای در یکی از خانه های قمر خانمی زندگی می کرد؛ یعنی در خانه ای زندگی می کرد که هشت اتاق داشت و شش خانوار در آن جا ساکن بودند. با نخریسی زندگیش را می گذراند. اتاقش هرگز گچ نشده بود و خشت های خام سقف اتاقش از دود چراغ موشی سیاه شده بود. سقف سیاه اتاقش در مقابل اشعه ی آفتاب که از تنها پنجره ی اتاق به آن می تابید حالتی خاص به آدم دست می داد. من وقتی ده یازده ساله بودم دو سه بار به اتاق او رفتم تا برایش پیغامی ببرم. هر بار او با مهربانی چند دانه آلو خشکه به من می داد. دوسوم اتاق کوچکش فرش نداشت و یکسوم دیگر را پلاسی فرسوده پوشانده بود. همان جا رختخواب و تمام وسایلش گذاشته شده بود. گوشه ی اتاقش اجاق بود؛ اما او بیشتر از اجاق عمومی خانه استفاده می کرد. خواهر و برادرش هم که از خودش بزرگ تر بودند و هر کدام در خانه ای در کوچه ی دیگر زندگی می کردند از نظر مالی شرایط بهتری از او نداشتند. بی بی صغری با همه ی مردم به خصوص با بچه ها مهربان بود. او سه تا بچه داشت که بزرگ شده بودند و برای خودشان زندگی فقیرانه ای در خانه های قمر خانمی دیگری داشتند. یک بچه اش را هم سال ها قبل از دست داده بود. همیشه می گفت دخترش که مرده است از همه ی بچه ها خوشکل تر بوده است. دخترش را چهارده ساله کرده بود. می خواست عروسش کند. بچه دلدرد شدید شده بود و هرچه شاهتره و گل گاوزبان و مرزنگوش به او داده بودند افاقه نکرده بود. و بچه را پس از سه روز در حالت درد دل و استفراغ در حالت نیمه بی هوشی به دکتر برده بودند. دکتر ها گفته بودند بچه را دیر آوردید و بعد از ظهر همان روز بچه مرده بود. وقتی بی بی صغری سی و پنج ساله بود بچه اش مرده بود. شوهرش هم سال بعد از مرگ بچه اش مرد. بی بی دیگر عروس نشده بود. بی بی صغری سید بود ولی هیچ وقت هیچ چیز از هیچ کس تحت هیچ عنوان نمی گرفت، نه سهم سادات می گرفت، نه آش نذری، نه لباس و پول نذری. می گفت: من کار می کنم وضعم خوب است، محتاج نیستم، خدا را شکر، نذرتان قبول اما نذرتان را بدهید از من محتاج تر. بی بی در مولودی های زنانه هم شادیآفرین بود. اَربونه یا دایره و دف را می گرفت و با ریتم و آهنگی شادیآور آن را بسیار محکم می زد و در مدح مولی علی علیه السلام اشعاری می خواند. در عروسی بچه یتیم ها هم دایره می زد؛ ولی هرگز بابت اَربونه زدن و مولودی خواندن پول نمی گرفت. حتی وقتی در عروسی فرخنده هم دایره زده بود و مادر فرخنده خواسته بود که به او غذا بدهد که به خانه ببرد خیلی ناراحت شده بود.... ادامه دارد

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori