خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۲۳. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا 23
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
يكي دونفر را هم گرفتند و كتك زدند چون با پليس ارتباط داشتند. افراد عادي بودند ولي به‌هر‌حال طرح با شكست روبه‌رو شد و نتيجه‌اي نداشت. همه نااميد بوديم، تا اينكه اعلام شد بايد طرح ديگري براي فرار بريزيم، گفتند بياييم نردباني درست كنيم و ديوار داخلي زندان را كه به بندها منتهي مي‌شد سوراخ كنيم و نردبان را ببريم سمت ديوار بزرگ‌تر كه ديوار خارجي زندان بود و طنابي به پايين‌ آن ببنديم. قصد داشتيم افراد از اين طرف بروند بالا و از آن طرف ديوار خودشان را به پايين سُر بدهند، و فرار كنند. در واقع به‌جاي طرح زيرزميني، طرح روزميني مطرح شد.
در اين طرح چند مشكل وجود داشت، يكي اينكه نگهبانها سوراخ كردن ديوار را مي‌فهميدند. سربازها در برجكهاي ديدباني بودند و متوجه مي‌شدند حتي گفتند سر و صدا دارد. ديگر اينكه ممكن است جاسوسها خبر بدهند. ولي چاره‌اي نبود و بايد كاري انجام مي‌شد لذا يك جايي مشخص شد و كار را از همان نقطه شروع كردند. من خيلي اميدوار نبودم چون هم شكافتن ديوار مسئله بود و هم عبور از محوطه بين ديوار داخلي و خارجي كه منطقه ممنوعه به حساب مي‌آمد. نگهبانها دائم آنجا را به رگبار مي‌بستند و ما صداي رگبارشان را مي‌شنيديم. از طرف ديگر كمربند بيروني زندان هم هست که محل گشت تانكها و نيروهاي نظامي بود. همه اين مشكلات، فرار را با مشكل مواجه مي‌كرد. تا اينكه روز 26دي‌ماه 1357 خبر فرار شاه را شنيديم. اين خبر ولوله‌اي در زندان ايجاد كرد و موجب خوشحالي و كسب نيرو بود، ضعف و پايان كار رژيم را مي‌شد به‌خوبي از اين خبر درك كرد.
در چنين اوضاع و احوالي زندانيان بيش از پيش در فكر يافتن راهي براي فرار بودند.

فرار از زندان
يك شب حدود ساعت 9:30تا 10 بود كه در سلول آقاي جلالي دو نفری نشسته بوديم و درباره مسائل آينده با هم خصوصی صحبت مي‌كرديم. من گفتم اي كاش به زندانيان، چه آنها كه آزاد مي‌شوند يا آنهائیکه فرار مي‌كنند، آموزشهايي دربارة نحوة مقابله با تانك بدهم؛ چون رژيم براي سركوب مردم و تظاهرات داخل شهر از تانك استفاده مي‌كرد. من به خوبي بانقاط آسيب‌پذیر تانك ‌آشنا بودم و مي‌دانستم چگونه مي‌توان‌ آنها را از كار انداخت يا چگونه مي‌توان در اطراف آن سنگر گرفت و اينكه نقطه‌هاي كور تانك كجاست؟
به همين دليل به آقاي جلالي گفتم اي كاش اين مطالب را طي كلاس آموزشي مطرح كنم تا وقتي اينها بيرون مي‌روند حداقل بتوانند به مردم آموزش بدهند و بدانند كه تانك فقط يك هيولاست و هيكل دارد اما در شهر كارآيي ندارد.
مردم بيشتر از ظاهر آن مي‌ترسند؛ در صورتي‌كه‌ آسيب‌پذيرترين وسيله جنگي است و مي‌توان آن را به‌راحتي از كار انداخت.
در ضمن همين بحثها بودیم كه فكر فرار خودم نیز به ذهنم رسيد و آن را با آقاي جلالي مطرح كردم و نظر او را در اين باره جويا شدم. لحظاتي به فكر فرو رفت و گفت: «بد نيست»، گفتم: «شما هم مي‌آييد؟» گفت: «نه، من هنوز در موقعيت سرپرستي زندانيها هستم و معمولاً مسئوليت امور زندان به‌عهده من است صلاح نيست كه فرار كنم.» گفتم: «خوب است پس من بروم.» فكر مي‌كنم حدود ساعت 10 شب بود اخبار راديو مسكو را با آقاي جلالي گوش كرديم. بعد خداحافظي كردم و باتوكل به خدا رفتم. گفتم مي‌روم ببينم اوضاع چگونه است، اگر شدني بود كه مي‌روم، اگر نبود برمي‌گردم. رفتم مقابل سوراخي كه در ديوار داخلي زندان ايجاد شده بود. هوا سرد و مه‌آلود بود و نگهبانها ديد كافي نداشتند اوضاع براي فرار مناسب به‌نظر مي‌رسيد. هر چهار يا پنج دقيقه يك رگبار كوركورانه به اطراف شكاف ديوار شليك مي‌كردند. فضاي بين جدار داخلي و خارجي ديوارهاي زندان را هم به رگبار مي‌بستند تا كسي فرار نكند.
نجا ايستادم. با خداي خودم خلوت كردم. يك لحظه گفتم خدايا اگر من براي اين نهضت اسلامي و براي راه تو مفيد خواهم بود مرا نجات بده. در واقع با اين دعا تصميم به رفتن گرفتم. گفتم اگر من مفيد هستم مي‌روم، اگر نيستم مرا مي‌زنند و باز هم به هدفم كه شهادت است مي‌رسم.

تاریخ شفاهی
ارسال نظر. @oralh
https://telegram.me/oralhistori