خاطرات محمدرضا حافظنیا ۸. به کوشش: حمید قزوینی. انتشاراتسورهمهر
خاطرات محمدرضا حافظنیا 8
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـاراتسـورهمــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
اول گفت: «نه، نه من اصلاً نميخوابم من استراحت نميكنم.» مرحلة اول مذاكرات با اين سرباز به نتيجهاي نرسيد. همه خوابيده بودند، خلوت و سكوت خوبي بر محيط آسايشگاه و گروهان و اتاق افسرنگهبان حاكم بود. من برگشتم به اتاق و مجدداً به فكر رفتم كه چكار كنم. مدتي گذشت مجدداً رفتم سراغش، ديدم چارهاي ندارم. بالاخره هر جوري هست بايد امشب به فشنگ دسترسي پيدا كنم، چون كارم در گرو همين بود. ميخواستم به جايگاه صبحگاه پادگان حمله كنم. البته شنيده بودم كه فرماندة لشکر در تهران است، گفتم حداقل جانشينش را ميزنم كه بالاترين مقام پادگان است. بالاخره سرباز بعد از اصرار زياد قبول كرد كه برود و بخوابد. او به داخل آسايشگاه رفت و من شدم افسرنگهبان و هم نگهبان ريوي پر از مهمّات. وقتي كه حدود، يكربع و شايد نيمساعتي گذشت و مطمئن شدم كه آن سرباز پست رفته و خوابيده، به كنار ريو آمدم. آرام آرام طنابها را باز كردم تا بتوانم صندوق فشنگ را بيرون بياورم. در همين حين، نميدانم همان سرباز بود كه برگشت يا كس ديگري كه مرا در حال باز كردن طنابها ديد. خيلي نگران شدم. اما چون افسر بودم ميتوانستم يك توجيهي داشته باشم و امر و نهي بكنم. خودم را نباختم و به آن سرباز گفتم: «من به امنيت فشنگهايي كه در داخل ريوست اطمینان ندارم و اينها را بايد منتقل كنم به اتاق خودم و در آنجا نگهداريش بكنم تا پيش چشم خودم باشد.»
سرباز هم چيزي نگفت و شروع كرد با من طنابها را باز كردن. رفتم صندوق فشنگ كُلت كمري را از داخل ريو آوردم به داخل اتاق و زير آن ميزي گذاشتم كه پشتش مينشستم. بعد سرم را انداختم پايين و شروع كردم به كتاب خواندن. همان سرباز مجدداً برگشت و آمد اسلحهاش را برداشت. ديدم كه باز هم كشيك ميدهد و از پشت شيشه به من نگاه ميكند و مرا زير نظر گرفته است. من هم خيلي آرام خودم را خم كرده بودم كه از آن طرف مرا نبيند. خيلي آرام بست قفل صندوق فشنگ را كه سيمپيچ كرده بودند باز كردم و بدون حركتي مشكوك و درحاليكه ظاهراً مشغول مطالعه بودم آن را باز كردم و بعد درِ جعبه را هم گشودم و سه خشاب پر از فشنگ را از داخل آن درآوردم و آهسته، آهسته آوردم بالا و روي همان صندلي كه نشسته بودم زير پاهايم جا دادم تا آن سرباز متوجه نشود. بعد خيلي آرام خشاب خالي اسلحهاي كه به كمرم بود درآوردم و گذاشتم داخل جعبه و يك خشاب پر از فشنگ را درون اسلحه گذاشتم. بعد دو خشاب پر هم گذاشتم در جيبهاي شلوارم. خوشبختانه تا اينجا موفق شده بودم. خدا را شكر ميكردم و خيلي خوشحال بودم كه فشنگ بهدستم رسيده است. مشكل بعدي من اين بود كه بايد بهگونهاي صندوق فشنگها را به داخل ريو برميگرداندم. نگهبان قبلي هم عوض شده و نگهبان ديگري جاي او آمده بود. بايد راهي پيدا ميكردم. در آن ساعات به فكر طرح عمليات و مبارزه و شهادت بودم و درگيري عملياتي ذهن مرا مشغول كرده بود. فكر ميكردم امشب آخرين شب حيات من در اين دنياست و ديگر زنده نخواهم ماند، فردا هم به فيض شهادت نائل ميآيم. همين افكار مانع خوابيدن ميشد. ديگر خيالم راحت بود كه فشنگ دارم و بالاخره يك اقدامي انجام خواهم داد. نزديكيهاي سحر، پيش سربازنگهبان رفتم و گفتم: «اين صندوق يا كيف فلزي خشاب كُلت، ديشب پيش من بوده و بهخاطر امنيت، آن را آوردم پيش خودم چون تأمين نداشت، حالا ميخواهم آن را برگرداندم سرجايش. طنابها را باز كن كه آن را برگردانم سرجايش.»
او هم سريع تفنگش را گذاشت زمين و شروع كرد به باز كردن طنابهايي كه بسته بوديم؛ سپس رفتم بالا و خودم صندوق را گذاشتم سرجايش و باخيال راحت پايين آمدم. طنابها را به همان شكل اول بستم و برگشتم داخل اتاقم و گفتم اينهايي را كه ميخواهند روزه بگيرند صدا كنيد بلند شوند و سحريشان را بخورند. من هم ميروم تا سحري بخورم. اما ديگر ميل غذا خوردن نداشتم، اصلاً در يك عالم ديگر و در فضاي ديگري بودم. گفتم حالا اين سه، چهار ساعت را بدون خوردن هم ميتوانم تحمل كنم. دو، سه ساعت ديگر ميخواهم از اين دنيا بروم. حدسم اين بود كه يقيناً آنجا درگيري ميشود. علت اينكه سه خشاب هم برداشتم اين بود كه از يكي براي جايگاه، و از دو خشاب ديگر براي ادامة درگيري در صحنة صبحگاه لشکر 77 استفاده كنم، زيرا هدفم اين بود كه این اقدام بیسابقه سر و صدا كند.
تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori