خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۱. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا 1
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
عزيمت به مشهد
ديگر طاقت ادامه اين وضعيت را نداشتم. مي‌خواستم هرچه سريع‌تر برنامه‌اي عليه رژيم اجرا كنم. فكر مي‌كردم ديگر فرصتي براي تعلل ندارم. اينكه بخواهم در داخل ارتش سازماني به‌وجود بياورم و با رژيم درگير شوم نياز به زمان زيادي داشت و مشخص هم نبود كه سرانجام موفق خواهم شد يا نه؟
به همين دليل طرحهاي مختلفي را در ذهن مرور كردم. حتي در يك مقطع به فكر افتادم از همين افراد مذهبي كه همراه هم بوديم كمك بخواهم تا دست به يك سلسله عمليات چريكي در شهر شيراز بزنيم. تصور من اين بود كه بايد آنها را تحريك كنم و مثلاً بگويم: «آقا چرا نشسته‌ايد؟ مردم مسلمان اين مملكت را دارند مي‌كشند و شما هيچ واكنشي نشان نمي‌دهيد؟ ...»
در آن اوضاع باتوجه به اينكه من يك آدم احساساتي بودم، واقعاً از اينكه به عموم مردم بويژه متدينين و مذهبيها اجحاف مي‌شد و كلاً فعاليتهاي مذهبي تحت فشار بود و به مردم حمله مي‌كردند به‌شدت ناراحت بودم.
روز به روز به‌خاطر اوضاع عمومي كشور و تشديد انقلاب بر ميزان ناراحتيم افزوده مي‌شد كه چرا ما نشسته‌ايم و سكوت كرده‌ايم. بارها خودم را سرزنش مي‌كردم كه «حافظ‌نيا» ننگ بر تو! نام خود را مسلمان بگذاري و در پادگان ارتش هم باشي و زمينه براي اقدام هم فراهم باشد و كاري انجام ندهي؟!
مي‌بيني كه رژيم از وجود امثال تو عليه مردمي استفاده مي‌كند كه صداي اسلام‌خواهي سر داده‌اند!
اين سرزنشها و تكرارها يك اثر روحي و رواني خاصي بر من گذاشت كه رفته رفته مرا آماده مي‌كرد تا در اولين فرصت، حتي اگر شده در خود پادگان عملياتي را به انجام رسانم. چون ابعاد نهضت گسترش پيدا كرده بود و رژيم سعي داشت ارتش را بيشتر وارد كند. من مي‌خواستم پيش از آنكه ما عاملي براي تحكيم رژيم باشيم ضربه‌اي به ارتش شاهنشاهي بزنم.
در عين حال از انتقال به پادگان گارد هم غافل نبودم. يكي از چيزهايي كه گفته مي‌شد، براي انتقال به گارد شاهنشاهي لازم است وجود سفارش ويژه يا اصطلاحاً «پارتي» بود. براي رفع اين معضل، خيلي فكر كردم، تا اينكه به ذهنم رسيد كه سراغ آقاي سرهنگ خراشادي بروم كه از افسران ارشد پادگان پیاده شيراز و همشهري‌ ما بود قصد داشتم او را واسطه قرار دهم تا توصيه‌اي كند و من بتوانم وارد لشکر گارد بشوم. اما مشكل اين بود كه من هيچ ارتباطي با ايشان نداشتم و بايد ابتدا ارتباط برقرار مي‌شد. لذا به بيرجند زنگ زدم و شمارة تلفن آقاي خراشادي را از پسرعمويم گرفتم. بعد به منزل ايشان زنگ زدم و خودم را معرفي كردم. از آنجا كه اهل روستاي ما بود مرا شناخت. به او گفتم: «وضعيت من از نظر نمرات خوب است اگر شما لطف كنيد و سفارش كنيد كه من را به تهران منتقل كنند ممنون مي‌شوم. چون من تصميم دارم ازدواج كنم و دختري كه مي‌خواهم با او وصلت كنم در تهران ساكن است.» خلاصه كمي از اين حرفها گفتم.
آقاي خراشادي بعد از صحبت‌هاي من گفت: «به روي چشمم، من بررسي مي‌كنم و اگر امكانش بود يك كاري مي‌كنم» با اين جواب، من كمي اميدوار شدم.
به همين اميد بودم تا روز تقسيم نيروها رسید. هنگام اعلام اسامي، به‌رغم تصور قبلي، اسمي از من نبود و اسامي افراد ديگري براي اعزام به لشکر گارد خوانده شد.
از گروه تانك چيفتن، گروه اسكور پين و گروه ام60 كه من از گروه ام شصت بودم اسامي خوانده شد.
مانده بودم چكار كنم؟ بالاخره به‌دليل نزديكي مشهد به بيرجند، مشهد را انتخاب كردم كه اتفاقاً همان‌جا محل خدمت من تعیین شد.
رفتن به مشهد موجب شد جهت مبارزه من به كلي تغيير كند و من فكر ديگري كنم.
قبلاً به فكر اين افتاده بودم كه از طريق لشکر گارد و حتي‌الامكان با ضربه به شخص شاه كار را پيش ببرم كه همه اميدهايم در اين خصوص به يأس مبدل شد.

تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori