راز باغ کن تور ۵. به قلم دکتر مرضیه داودپور

راز باغ کن تور 5
به قلم دکتر مرضیه داودپور
@oralhistori
ساچمه ها بر روی شاخ و برگ درختان پاشیده شد و به هدف خورد اما نه یک کبوتر افتاد و نه یک کبوتر پرید !
حسن آب دهانش را قورت دادو مرتبه ای دیگر دست به کار شد و تفنگ سرپر را مجدداً مسلح کرد. سمبه ای به باروت زد و مشتی ساچمه درآن ریخت . به سمت کبوتر ها نشانه گرفت وماشه را چکاند ..
اما نه یک کبوتر افتاد و نه یک کبوتر پرید !
کبوتر ها همچنان با نگاه مات خود او راتماشا می کردند.
سر حسن گیج رفت و پایش سست شد . تفنگ از دستش به زمین افتاد و کنار تنه نارون قدیمی بر زمین نشست اما عباس هنوز هوشیار بود.
اینجا بود که عباس باید به برادر بزرگتر خود ثابت می کرد که شکارچی قابلی است . پس تفنگ را از زمین برداشت و کیسه شکار را بر دوش خود انداخت . دیگر وقت آن رسیده بود که زن های فضول همسایه به او هم مثل پدر و برادر لقب شکارچی بدهند.
عباس آقای شکارچی !........
با محو شدن آخرین انوار خورشید ، هوا از تنفس شبانه گیاهان ، سنگین تر شد و تنگی نفس خفیفی عباس را آزرد. اما او بی اعتنا به حالت خود پیش رفت و از برادرفاصله گرفت.
علف های خودرو زیر پایش خش خش کرد و یونجه ها لگد کوب شد .
عباس سر بلند کردو به درختان مقابلش نگریست . آنجا هم کبوتران روی شاخه ها نشسته بودند و سفیدی پرهایشان در تاریکی شب برق می زد.
به سختی هوای سنگین ودم کرده را فرو داد و زانو زد. ته کیسه را تکاند
و باروت وساچمه را در تفنگ ریخت. از جا برخاست و به پستانک خیره شد و نشانه گرفت . با چکاندن ماشه ، نگاه کبوترها به سمت دستان عباس برگشت . صدای شلیک در باغ خلوت پیچید و سکوت را در هم شکست .
اما نه یک کبوتر افتاد و نه یک کبوتر پرید !
عباس سکندری خورد و فکری مثل برق از ذهنش گذشت . به یاد قصه های مادر جان افتاد و به سرباز های نا کامی فکر کرد که در قبرستان روس ها برای ابد خفته بودند.
غریب های دور از وطن ! مرده های بی وارث !
عباس در سرش احساس پوکی کرد. نیروی باقیمانده اش را در پاهایش متمرکز نمودو عقب عقب رفت. بعد هم به سوی حسن دوید.
حسن هنوز کنار درخت بود . عباس فریاد زد :
حسن فرار کن فرار!..........

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori