خاطرات محمدرضا حافظنیا ۹. به کوشش: حمید قزوینی. انتشاراتسورهمهر
خاطرات محمدرضا حافظنیا 9
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـاراتسـورهمــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
هدفم اين نبود كه مثلاً فرماندة لشکر را بزنم، من ميخواستم اين اقدام صدا كند تا هم مردم ایران دلگرم شوند وهم رژیم و شاه بترسد و نتواند به ارتش اعتماد کند و رژيم هم نتواند آن را مخفي نمايد و مثل بمب در ايران صدا كند. بنابراين ترور فرماندة لشكر بهانه بود نه هدف. حتي دنيا و رژيم هم نتواند بر آن سرپوش بگذارد. از سويي ميخواستم مردم ايران دلگرم بشوند. در واقع وقتي هشتتا دههزار انسان به عنوان سرباز و افسر و فرمانده در ميدان بزرگ صبحگاه حاضر باشند و از اينها تعدادي هم وظيفه باشند ديگر نميتوانستند حادثه اتفاق افتاده را مخفي كنند. من ميخواستم ميدان را تبديل كنم به صحنه جنگ و نبرد و آن دو خشاب را در واقع بهخاطر همين برداشتم. بههرحال با روحية شاد بهخاطر نزديك شدن به لحظه اجراي عمليات، مختصري غذاي سحري خوردم و آماده شدم. بعد از اذان، نمازم را خواندم و آخرين مناجاتها و راز و نيازها را باخدا كردم و از او كمك خواستم.
اجراي عمليات
صبح همه چيز عادي به نظر ميرسيد. براي صبحگاهِ گردان و بعد از آن براي صبحگاه لشکر آماده شديم.برنامهای را که طراحی کرده بودم و فشنگهايي كه تهيه كرده بودم را براي ميدان بزرگ لشکر كه جديدالتأسيس و خاكي بود درنظر داشتم. قبلاً فضا و محيط را برآورد كرده، و موقعيت را سنجيده بودم و اصلاً فكر نميكردم ميدان صبحگاه ممكن است عوض شود. پس از مراسم صبحگاه گردان، قصد عزيمت به ميدان صبحگاه لشکر را داشتيم كه گفتند مراسم صبحگاه امروز در ميدان توپخانه برگزار ميشود! ناگهان از خود پرسيدم ميدان توپخانه كجاست ؟من تا آن زمان اصلاً اطلاعي از آن نداشتم؛ و هيچ تصوري از آن در ذهنم نبود. باز به عالم ديگري رفتم، اين همه برنامهريزي، اين همه بگير و ببند، فشنگ تهيه كردم، حالا اگر آنجا نشد چه كنم؟ خلاصه باز فكر من مغشوش و نگران شد. ولي چيزي را نشان نميدادم و خودم را نباختم؛ بلافاصله به اين فكر افتادم كه صبر ميكنم حوصله به خرج ميدهم و ميروم به ميدان صبحگاه توپخانه، شايد بتوانم آنجا كاري كنم. در همين فكر و خيال بودم كه به نظرم آمد اگر نتوانستم طرح را اجرا و به جایگاه حمله کنم و احساس کردم فضا مساعد نیست هر طور شده طرح دیگری را اجرا میکنم. مصمم بودم كه همان روز عمليات دیگری را به نتيجه برسانم.
به طرحهايي كه بهعنوان جايگزين نقشه قبلي فكر ميكردم؛ حمله به مركز مهمي در پادگان، آتش زدن مخزن سوخت يا آمادگاه لشکر بود و اگر هيچ يك را نميتوانستم اجرا كنم، قصد داشتم سرگرد كوهستاني معاون گردان را كه ادعاهاي واهي ميكرد و بددهن بود هدف گلوله قرار دهم. خلاصه اینکه راه برگشت نداشتم، فشنگها را نميتوانستم برگردانم. پس از پايان صبحگاه حوالي ساعت 8ـ 9 صبح نيروها برميگشتند، يقيناً آنها صندوق فشنگهای کلت داخل ریو را باز ميكردند و ميديدند تعداد فشنگها و خشابها كم است و سريع موضوع را تعقيب ميكردند و احتمالاً سربازها همه چيز را ميگفتند و بالاخره من را بهعنوان افسرنگهبان بازداشت ميكردند. راه فراري نداشتم. پس بايد قبل از آنها ابتكار عمل را بهدست ميگرفتم. از آن لحظه به بعد بايد مترصد اين ميبودم كه در زمان مناسب دستم روي اسلحه برود و عمليات را شروع كنم. صبحگاه گردان برگزار شد و همه سر جاي خود ايستاده بوديم و باز اين سرگرد كوهستاني مثل هر روز سخنپراكني و رجزخواني خود را انجام داد. اين امر مرا بيشتر عصباني كرد و مصمّم شدم اگر هيچكس را پيدا نكنم بايد صداي او را خفه كنم.
پس از برگزاري مراسم صبحگاه گردان، عازم ميدان صبحگاه توپخانه شديم كه تا به حال آنجا را نديده بودم. در مسير كه ميرفتيم من بهعنوان فرماندة دسته يك تانک بودم: ستوان دوم وظيفه، مختاري كه از من قديميتر و فرمانده دسته دوّم تانک بود و کمی مشکوک بنظر میرسید نيز حضور داشت. ستوان يكم طاهري هم كه فرماندة گروهان یکم بود در جلو و بقيه گروهان هم پشت سر وی حركت ميكرد. در مسير كه ميرفتيم طبق معمول آقاي مختاري دربارة يكي از كتابهاي علياصغر حاجسيد جوادي شروع به صحبت كرد.
تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori