خاطرات محمدرضا حافظنیا ۱۲. به کوشش: حمید قزوینی. انتشاراتسورهمهر
خاطرات محمدرضا حافظنیا 12
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـاراتسـورهمــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
دقايقي بيشتر نگذشته بود كه چند نفر ريختند داخل سلول و من را بازرسي بدني كردند. از قضا يك دفترچه تلفن داخل جيب پيراهن نظاميام بود كه آن را پيدا كردند. يكدفعه آهي در دلم كشيدم اما به روي خودم نياوردم. قبلاً تصميم داشتم اين دفترچه تلفن را پيش از اجراي عمليات از لباسم خارج كنم و آن را جا بگذارم، چون شماره تلفن بعضي از دوستان داخل آن بود، شماره دوستاني در دانشگاه، پادگان شيراز، شهر مشهد و جاهاي ديگر.
متأسفانه آن را فراموش كردم و زمانيكه اين دفترچه را درآوردند به خودم آمدم و گفتم خدايا نكند اين بچهها را بگيرند!؟
كار من عمليات سادهاي نبود. در آن محيط پادگان كسي نميتوانست جلوي يك افسر مافوق دستش را پايين ببرد چه رسد به اينكه فرمانده لشکر را مورد حمله قرار دهد. باوجود آنكه هيچكس از برنامه من خبر نداشت با خود گفتم دوستانم را به احتمال زياد ميگيرند و زير شكنجه بلايي به سرشان ميآيد. درحاليكه جز خدا هيچ كس خبر نداشت. من هم عمداً به كسي نگفتم چون ميدانستم هيچ كس تحمل آن را ندارد. نه با انقلابيهاي مخالف رژيم مطرح كردم و نه با بچهمذهبيها، ميگفتم: «بيني و بينالله» طرح را خودم اجرا ميكنم و به هيچ كس هم نميگويم. من مطمئن بودم هيچ كس از اين كار مطلع نبود ولي باتوجه به قيافه و اندام و جثه كوچك من تا اينها بخواهند باور كنند طراح و مجري چنين حركتي هستم دوستانم را حسابي اذيت ميكنند.
لذا تصميم گرفتم حركت را كاملاً غيرسياسي جلوه دهم. يا كارم ميگرفت يا نميگرفت. اگر نميگرفت كه احتمال آن خيلي زياد بود، حداقل دوستاني كه تلفن آنها در دفترچه بود خود را جمعوجور ميكردند چون خبر پخش ميشد و اگر در منازل خود مدرك سياسي داشتند آنها را مخفي ميكردند تا مشكلي براي آنها پيش نيايد. در واقع نوعي اقدام تأخيري انجام ميشد.
بههرحال پس از پايان بازديد بدني از من سؤال كردند كه خانهات كجاست؟ چه فرد يا افرادي با تو بودند؟ ماشين آنها چي بود؟ و سؤالهايي عجيب و غريب. من هم گفتم هيچكس نبود.
گفتند فلان فلان شده هيچكس نبود و شروع كردند به زدن.
هر چه ميگفتم بابا من خودم اين كار را كردم بههيچوجه باورشان نميشد.
بعداً من متوجه شدم كه شايعاتي پخش كردند كه اينها يك تيم بودند، يك ماشين بنز هم در خارج پادگان منتظر بوده كه من را فراري دهد. بههرحال تصور يك عمليات گسترده را داشتند.
از اين وحشت داشتند كه مبادا عمليات ديگري انجام بشود، يا در پادگان ديگري اين كار صورت بگيرد. اين اولين حركت بهشمار ميآمد و براي آنها خيلي نگران كننده بود. خيلي برايشان اهميت داشت كه اين قضيه را بتوانند كالبدشكافي بكنند. بههرحال شروع كردند به بازجويي. در اولين مرحله كه شايد دو، سه ساعتي بيشتر طول نكشيد (تا حوالي ظهر) اصطلاحاً بازجوييهاي سرپايي توأم با كتككاري انجام ميدادند. مثلاً ميپرسيدند: اينها اسامي كيست؟ نشاني آنها چيست؟ كجا زندگي ميكنند. ميگفتم: «من نميدانم، الان ذهنم كار نميكند.» بعد ميپرسيدند: «چرا اين كار را كردي؟ فشنگ چه جور پيدا كردي؟» ميگفتم: «بهخاطر اينكه حقم معافيت بود ولي من را معاف نكرديد و هر دو برادر را با هم آورديد سربازي.»
حالا برنامة معافيتي كه دنبالش رفته بودم وخودم هم بههم زده بودم بهانه قرار دادم. گفتم شايد اين موضوع بگيرد و عمليات غيرسياسي جلوه كند. اگر سياسي جلوه كند دمار از روزگار خيليها در ميآورند. با اين فرضيه وارد كار شدم. گفتند داستان چه بوده است؟ من هم شروع كردم به گفتن داستان و آنها هم گوش ميدادند. تقريباً به اين سمت رفتند كه گويا حادثه يك چيز عادي و معمولي بوده است.
حداقل اين سؤال هم به عقلشان نرسيد كه تو اگر ميخواستي فرمانده لشکر را بزني پس چرا نرفتي تو اتاقش اين كار را بكني؟
چرا آمدي در صبحگاه اين كار را كردي؟
حدود ظهر يا نزديكيهاي ظهر بود كه آمدند مرا از آن سلول منتقل كردند به جاي ديگر. من نميدانستم كه كجا ميبرند. هنوز ضداطلاعات را نديده بودم. چون تازه به پادگان مشهد رفته بودم. حتي ميدان صبحگاه توپخانه را هم تا آن موقع نديده بودم.
حدود ظهر مرا به قسمتي بردند كه بعداً مشخص شد ضداطلاعات است.
ابتدا بردند داخل يك اتاق بزرگ نشاندند. يك كم غذا آوردند كه بخورم
تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori