خاطراتی از کتاب شازده حمام. قسمت دوازدهم

خاطراتی از کتاب شازده حمام
قسمت دوازدهم
@oralhistori

بالاخره یکی از آن ها به بی بی صغری گفته بود: این ها که بچه ی تو نبودند، تو هم یک مرتبه بدون قصد و نیت یک حرفی زده ای حالا خودت را اذیت نکن. حضرت ابو الفضل العباس قبول دارد. بی بی گفته بود: اولاً بچه ها همه بچه ی من هستند بعد هم حرفی از نهادم بر آمد شما غصه نخورید، ابو الفضل خودش کمک می کند. اگر سفره، سفره ی ابو الفضل است خودش پهن می شود پنج تا گوسفند هم پیدا می شود. روز دیگری زن ها می گویند هر کس کمکی کند و بی بی هم نیم من خرما بخرد و سفره ای بیندازند؛ ولی بی بی گفته بود: همان که نذر کردم می شود بهترش هم می شود شما غصه نخورید. بعد از ده روز که نذر بی بی صغری ورد زبان ها و نقل کوچه ها بود شیرین خانم زن ارباب اردشیر کی‌نژاد زرتشتی، ساکن محله ی خرم‌شاه یعنی محله ی همسایه ی ما که خانه اش با خانه ی بی بی صغری سیصد متری فاصله داشت در خانه ی بی بی صغری می رود و می گوید: بی بی شنیده ام که برای سلامت بچه های مردم نذر کرده ای که سفره ی ابو الفضل بیندازی. بی بی می گوید: بله، نذر کرده ام. شیرین خانم می گوید: بیا سفره را توی خانه ی ما بینداز. دوتا گوسفند هم من می دهم. بی بی قبول می کند. قرار می شود ده روز بعد سفره را در خانه ی ارباب اردشیر بیندازند. خانه ی ارباب اردشیر خانه باغی بود. حدود پنج شش هزار متر وسعت داشت. درختان انار فراوان و حوض آب باصفایی داشت. در کوچه ی محله ی ما هو پیچید که شیرین خانم زرتشتی دوتا گوسفند را برای نذر بی بی صغری قبول کرده است. حاجیخان وزیری از کُردانِ سنندجی بود از برادران اهل تسنن. چه کرده بود نمی دانم ولی به یزد تبعید شده بود. در یزد داماد شده بود الآن بچه هایش همه بزرگ شده اند و بعضی از آن ها نوه هم دارند و همه از طرف مادر قوم و خویش من هستند. حاجیخان خود اهل تسنن بود و بسیار هم در مذهب خود دقیق بود. بچه هایش همه شیعه هستند ولی با اقوام اهل تسنن خود یعنی عمو و پسرعمو ها که در سنندج هستند رفت و آمد دارد. حاجیخان هم به در خانه ی بی بی صغری می رود و می گوید: سفره ی نذری حضرت ابو الفضل داری؟ بی بی می گوید: بله می گوید: یک گوسفند هم من می دهم. این شد سه گوسفند. حاجیخان که از در خانه ی بی بی دور می شود بی بی صغری دفش را بر می دارد و محکم می زند و شادی کنان می گوید: ابو الفضل خود دارد سفره اش را پهن می کند؛ من چه کاره ام! شیرین خانم با زرتشتی های اللهآباد، روستایی در بیست کیلومتری یزد که همه زرتشتی بودند در باره ی نذر بی بی صغری صحبت می کند. اهالی زرتشتی آن روستا دو گوسفند دیگر را قبول می کنند. روز چهاردهم نیت بی بی صغری بود که همه خبردار شدند که پنج گوسفند درست شد. چهارتا را زرتشتی ها می دهند و یکی را هم حاجیخان اهل سنت.....ادامه دارد

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori