خاطرات محمدرضا حافظنیا ۱۸. به کوشش: حمید قزوینی. انتشاراتسورهمهر
خاطرات محمدرضا حافظنیا 18
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـاراتسـورهمــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
بازگشت به پادگان مشهد
مجدداً مرا برگرداندند به فرودگاه مهرآباد و باز با همان هواپيماي اختصاصي به مشهد فرستادند. وقتي به مقصد رسيديم مرا به پادگان لشکر 77 خراسان بردند و به داخل يك سلول انداختند. از همه چيز بياطلاع بودم و نميدانستم چه بر سرم ميآيد. از كسي هم نميتوانستم سؤال كنم.
حدود دو ماه در همين سلول انفرادي بودم. محيطي تنگ و بسته، بدون نور كه فكر ميكنم وسعت آن 1متر در 2متر بيشتر نبود. اين سلول در زندان افسرنگهباني پادگان مشهد واقع شده بود. يعني زندان در زندان! در ورودي سلول را هميشه قفل ميكردند و يك سرباز هم مقابل آن نگهباني ميداد. تصور من اين بود كه اين ماجرا همچنان ادامه دارد و به همين سادگيها نيست. اينها تازه گرم شدهاند. لذا تلاش كردم حواسم را جمع كنم كه نكند برنامه و نقشهاي تدارك ديده باشند.
گاهي اوقات برخي افراد ميآمدند سركي ميكشيدند و حرفي ميزدند كه ظاهراً انتظار واكنش از من داشتند اما من سرم را پايين ميانداختم و حرفي نميزدم. يك بار از آنها خواستم به من يك قرآن بدهند كه پذيرفتند و در اين يكماه مهمترين كار من در داخل سلول خواندن قرآن بود.
بين مأموران هم شايع شده بود كه اين زنداني همیشه قرآن ميخواند. كارش قرآن خواندن است. در اين مدت يك دور كامل قرآن را خواندم و دو جزء آن را حفظ كردم.
البته كتاب هم خواستم اما ندادند، بعد از اصرار من يكي دو كتاب دادند كه يكي از آنها كتاب ريشهها بود و ديگري كتاب نسل اژدها. غير از قرآن هيچ كتابي ديني ديگري به من ندادند. حفاظت و نگهباني از من در زندان هم خيلي شديد بود. وقتي ميخواستم به دستشويي بروم خيلي بااحتياط در را باز ميكردند، چند نفر در طول مسير ميايستادند تا من بروم و برگردم. حتي اجازه حمام هم نميدادند. يك حوض وسط حياط زندان بود كه فقط ميتوانستم داخل آن خودم را شستشو دهم. البته بعدها مرا به حمام لشکر بردند.
خلاصه خيلي سخت ميگرفتند. گاهي اوقات بعضي سربازها يا افرادي كه زنداني بودند به شكلي تلاش ميكردند تا با من تماس بگيرند و مطلبي را به من منتقل كنند. مثلاً يكي ميآمد پشت پنجره و ميگفت: مبارزه خوبي با اين نمروديان داشتي. من جوابي نميدادم چون نميدانستم آيا برنامه خودشان هست كه ميخواهند مرا امتحان كنند يا نه؟ حدود دوماه در اين سلول انفرادي بودم و سعي كردم با كسي حرف نزنم. فقط يك روز يك گروهبان كه نگهبان بود، در مسير دستشويي به آهستگي در گوشم گفت: «كاري يا سفارشي نداري؟» احساس كردم اين يكي راست ميگويد در عين حال اطمينان كامل هم نكردم، فقط به او گفتم اگر ممكن است به مادرم خبر داده شود كه من زنده هستم. چون ميدانستم مادرم چه روزگار سختي دارد. چون بعد از دستگيري من هيچ خبري از سرنوشت من نداشت و نميدانست من كجا هستم، هيچ كدام از اقوام و بستگان هم اطلاعي از من نداشتند. چون من در انفرادي بودم و با هيچكس ارتباطي نداشتم. اين گروهبان هم چيزي نگفت. بعدها اطلاع يافتم كه پيغام مرا رسانده است.
حدود دوماه از حبس در سلول انفرادي بازداشتگاه لشکر 77 خراسان گذشت و من تقريباً بيخبر از بيرون بودم. فقط گاهي سربازان بهصورت ايما و اشاره يا بهصورت خيلي مخفيانه به مقابل در سلول ميآمدند و اطلاعاتي راجعبه اوضاع و احوال بيرون ميدادند. من در اين مدت دائم قرآن ميخواندم و بهطور كلي از زندگي نااميد بودم. چون ميدانستم كه بههرحال بعد از جلسه دادگاه حكم اعدام من صادر خواهد شد.
در عين حال ترديدهايي هم گاهي در ذهنم ايجاد ميشد مبني بر اينكه شايد سير پرونده بهگونه ديگري بشود. مثلاً بهجاي اعدام حكم زندان بدهند، يا اينكه شرايط مربوط به بازپرسي عوض بشود و بخواهند از اول كار بازجويي را شروع كنند يا تحولات جامعه و گسترش نهضت مردمي وضع را تغيير دهد.
بههرحال هيچگونه تصوير مشخصي از آينده خودم و وضع جامعه و نحوة رفتار رژيم نداشتم.
تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori