خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۹. درشت اشک از چشمهایش جاری بود
خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها
قسمت 29
@oralhistori
دانههای درشت اشک از چشمهایش جاری بود. گفتم: آقای دانشی مسئله گاراژ حل شد، جناب سروان گفت: تا هر زمان در قزوین هستید باید توی گاراژ باشید و داخل خیابان ازدوحام نکنید. عباس دالاندار هم قبول کرد. دانشی گفت: نان امشب را چه کنم؟ گفتم: خدا بزرگ است. گفت: من که دست به دامان سیدالشهداء(ع) و ابوالفضل(ع) شدهام. تا این حرف را زد من در دلم جرقهای درخشید. میدانستم در یک خانه بزرگ در کوچه پشت گاراژ روضه میخوانند و شبها شام میدادند. خودم چند شب برای شنیدن روضه به آن جا رفته بودم. بدون آن که به آقای دانشی حرفی بزنم از اتاق خارج شدم، به آن خانه رفتم. در آن خانه چند تا آدم به عنوان صاحب مجلس ایستاده بودند. پرسیدم صاحبخانه کیست؟ مرد 75 سالهای را با محاسن سفید به من نشان دادند. پیش او رفتم و ماجرای آمدن این همه آدم را از یزد و پیدا نکردن کار و بدون شام بودن آنها را گفتم. آن مرد محترم به من گفت: شما بروید و بگویید همه آنها به روضه سیدالشهداء بیایند. به مسافرخانه برگشتم. دانشی هنوز توی اتاق من بود. ماجرا را به دانشی گفتم. دانشی گفت: اینها گشنه اند روضه به چه درد آنها میخورد؟! گفتم: آقای دانشی حتماً صاحبخانه که شما را شب به روضه دعوت کرد به شام هم دعوت کرده است. دانشی گفت: یا سیدالشهداء و بلند شد. از بالای بالکن مسافرخانه صدا زد که همه آماده باشید در حالت هیئت سینه زنی به روضه سیدالشهداء برویم. کتیراییها به حالت هیئت سینهزنی از گاراژ بیرون آمدند و سرکوچهای که روضه بود شروع به سینهزدن کردند. سینه زنان یا حسین گویان وارد مجلس روضه شدند. روحانی بالای منبر بود، ورود هیئت سینهزنان یزدی را خوشآمد گفت. روضه تمام شد، سفره شام را انداختند. این آدم های گرسنه شکمی از عزا درآوردند. موقع خروج از منزل آن حاجی محترم مرا صدا زد و گفت: رئیس اینها کیست؟ من آقای دانشی را معرفی کردم. حاجی گفت: این جا سه شب دیگر روضه با شام است. شما اگر در قزوین بودید هر سه شب مهمان ما هستید. برای صبحانه هم حواله دادهام از نانوایی جنب گاراژ هرچه نان میخواهید بگیرید. به بقالی کنار گاراژ هم گفته ام تا سه روز، روزی یک پنیر به شما بدهد، من و آقای دانشی از حاجی صاحب خانه تشکر کردیم و از آنجا خارج شدیم.
این ملت که هرگز غذای چرب و گرم نخورده بودند شب کف گاراژ طوری خوابیدند که گویی اصحاب کهف خوابیده اند، حتی یک نفر تکان هم نمی خورد. من خوشم آمده بود که کاری برای این مردم کرده ام و بیش از پیش امام حسین(ع) و ابوالفضل(ع) را دوست داشتم که آن ها باعث شدند در این شهر غریب این همه آدم گرسنه، سیر شوند. تا سحر با خودم فکر کردم برای گرفتن پول گاراژ و پس کرایه باید چه کار کنم؟ آیا باید صبح زود به تهران بروم؟ دلم می خواست در قزوین در کنار این همشهری ها باشم شاید برای آن ها کاری کنم. تصمیم گرفتم، صبح زود به منزل همین حاجی آقای بانی روضهخوانی بروم. شاید او بازاری باشد و بتواند برای این آدمها کاری بکند. صبح زود بلند شدم، دانشی خودش رفته بود از نانوایی که حاجی سفارش کرده بود نان بگیرد. من تنهایی راهی خانه حاجی شدم. در زدم مردی در را باز کرد مرا شناخت گفت: چه کار داری؟ آیا نانوا نان نداد؟ گفتم: چرا نانوا نان داده است. من با حاجی آقا کار دارم. گفت: صبر کن. چند دقیقه بعد مرا به داخل خانه هدایت کرد.
تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori