‌🔴سردار من دخترم؛ نگذاری لباس از تن من درآورند!

‌🔴سردار من دخترم؛ نگذاری لباس از تن من درآورند!

@oralhistoryiran
🔸به هنگام محاصره یازده ماهه تبریز، روزی یکی از مجاهدان را که از ناحیه ران زخمی شده بود به انجمن حقیقت می آورند. پرستاران میخواهند لباس از تنش درآورند و زخم اش را مداوا و پانسمان کنند و مجروح تقاضا می کند دست به لباس او نزنند. پرستار میگوید تا لباس از تن ات بیرون نیاید معالجه و مداوا مشکل است. مجاهد زخمی به هیچ وجه قبول نمی کند. هرچه اصرار می کنند فایده ای نمی بخشد .خون از جای زخم پیوسه بیرون می زندو خطر مرگ لحظه به لحظه بیشتر می شود.
🔸ماجرا به گوش ستارخان می رسد. ستار از سنگر به انجمن حقیقت میرود. زبان به نصحیت مجاهد زخمی می گشاید؛ پسرم تو نباید بمیری، ما به نیروی تو، به اراده آهنین تو نیز داریم؛ چرا راضی نمی شود زخمت را مداوا کنند؟
🔸مجاهد به ستار اشاره میکند که گوشش را نزدیک دهان او ببرد. ستار خم می شود. مجاهد در او گوش او نجوا می کند؛
🔸سردار من دخترم نگذاری لباس از تن من درآورند و رازم برملا شود. اجازه بدهید با خیال راحت بمیرم. چشم ستار به اشک می نشیند و پدرانه می گوید:« قیزیم من دیری اولا اولاسن نیه دعوایه گئتدون» دخترم تو چرا به جنگ رفتی؟»
🌏به نقل از کافه تاریخ/ کریم طاهرزاده بهزاد؛ قیام آذربایجان درانقلاب مشروطیت، ص 327

✅تاریخ شفاهی
@oralhistoryiran