🔴خاطرات یک معلم در چرم. ✅روزی به دنبال قربو فرستادیم پدرش گفته بود مدرسه به ما آمد ندارد

🔴خاطرات یک معلم در چَِرَم
👉 @oralhistoryiran
✅گاهی اگر دانش آموزی غایب بود یکی از دانش آموزان را به دنبالش می فرستادیم و به طور کلی اغلب روستائیان علاقه ای به فرستادن بچه ها به مدرسه نداشتند زیرا برای کمک به تعلیف دام ها و سایر کارها مفید بودند و مدرسه آن ها را از کار می انداخت.
✅روزی به دنبال قربو فرستادیم پدرش گفته بود مدرسه به ما آمد ندارد. چون هر وقت بچه ما به مدرسه آمد، یکی از گوسفندهای ما می میرد. گاهی هم دانش آموزی که با بی میلی مدرسه آمده بود و تکالیفش را انجام نداده و چند بار تذکر داده بودیم باز هم غفلت کرده بود مورد تنبیه واقع می شد. معمولا این گونه دانش آموزان شیطنت های خاص هم داشتند. وقتی به عنوان تنبیه ترکه‌ای را به کف دست شان می زدم هنوز به دست شان اصابت نکرده زنجموره راه می انداختند و ناله شان به هوا بلند می شد و در حالی که خود را زهره ترک نشان می دادند دست شان را به عقب می کشیدند تا شاید چوب به سر انگشتشان بخورد، سپس جیغی می کشیدند و روی یک پا یا آن یکی تلوتلو می خوردند و گاهی دست شان را زیر بغل می فشردند که مثلا دردش آرام گیرد و همین مرا بیشتر خشمگین می کرد و آخر می دیدم که چوب دستش را لمس نکرده است از نظر تعداد چوب از نظر من محاسبه نمی شد ولی دانش آموز می خواست که آن را حساب کنم و بالاخره چون تصمیم من جنبه تربیتی داشت، نمی خواستم خیلی سخت گیری کنم او را می بخشیدم او به سرعت سرجایش می نشست و زیر چشمی نگاه می کرد. خوشحال بود که مثلا کلاه سرم گذاشته ولی همین که من به او نگاه می کردم سرانگشتان شان را به دهان می بردند که مثلا با آب دهان می خواهند درد دست آرام کنند....
📚خاطرات یک معلم در چَِرَم روستائی در کلات نادر: علی‌جان علی‌پور لائین
👇👇
تاریخ شفاهی
ارسال نظر. @oralh
https://telegram.me/oralhistoryiran