خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۳. گروه، تیر ۱۳۴۲
خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها
قسمت 23
@oralhistori
آخرین گروه، تیر 1342
آخرین گروه کتیرایی صبح وارد گاراژ طهماسبی، نزدیک سبز میدان قزوین شدند.
اتوبوس بنز موتور جلو مملو از مرد و نیم مرد و ثلثه مرد بود. در ماشین که باز شد. بوی گند، دل و روده آدم را به هم میزد. فکر میکردی جلو ماشین تخلیه فاضلاب ایستادهای، بخار داخل ماشین چشم آدم را میسوزاند. دماغ و چشمم را گرفتم و از ماشین دور شدم. کنار دیوار گاراژ ایستادم و نظارهگر خروج آدمها از ماشین شدم. یکی یکی آنها را میشمردم. یک تسبیح 101 دانهای داشتم. هر آدم که پیاده میشد یک دانه تسبیح میانداختم. ظرفیت اتوبوس 37 نفر بود، اما بیش از 120 نفر بزرگ و کوچک از ماشین پیاده شدند. بیخوابی، هوای بد داخل ماشین، فشار، تنگی جا، خستگی راه باعث میشد که به محض پیاده شدن، روی زمین خاکآلود گاراژ ولو شوند. ظرف چند دقیقه جلو مستراحهای گاراژ شلوغ شد.
عدهای به قدری تحت فشار بودند که همان جلو مستراح خود را راحت میکردند. سر و صدای دالاندار گاراژ بلند شدکه شما را به خدا گاراژ را به گند نکشید. اما فشار وارده آن قدر زیاد بود که، قسم هم نمیتوانست باعث شود آنها جلو خودشان را بگیرند. دالاندار نعره زد جلو خودتان را بگیرید، گاراژ را به کثافت کشیدید. بالاخره عباس آقا دالاندار یک چوب برداشت و به جان بیچاره ها افتاد. بچه 9-8 سالهای که کتک خورده بود، شلوار خود را کثیف کرد. هیچکس به عباس آقا اعتراض نمیکرد. هیچکس نمیگفت: چرا ما بیچارهها را میزنی؟همه به سرنوشت اسارت بار خود تسلیم بودند. مردی بچه را کنار شیر آب گاراژ برد، او را لخت کرد و شست. هر چه دالاندار فحش و ناسزا گفت: او هیچ جوابی نداد کار خودش را کرد. سردسته یا سرکارگر آقای دانشی اهل بهاباد بود. پس کرایه اتوبوس 1140 تومان بود و دانشی 14800 تومان هم پول دستی از گاراژ یزد گرفته بود. جمعاَ 15940 تومان باید میداد. من باید پول را به بانک میبردم و طبق معمول به یزد میفرستادم. صبح زود به نانوا گفته بودم که امروز فقط یک ماشین مسافر کتیرایی از یزد میآید و آخرین ماشین است. آقای دانشی اولین کاری که کرد با چند تا از کارگرهایش به نانوایی رفت. حدود 150 تا نان خالی خرید و به گاراژ برگشت. همه گرسنه بودند بچهها دور نانها ریختند. معمولاً آباها باید نانها را تحویل میگرفتند و بین دیگران پخش میکردند، ولی آن روز شلوغ بازاری شد که باید دید. بچهها نان خالی را زیر پیراهن خود قایم میکردند. مقداری از نانها روی زمین گاراژ ریخت و خاکآلود شد ولی هیچکس به خاکآلودگی نان توجهی نمیکرد. بزرگها و بچهها نانهای خاکآلود را جمع میکردند. آقای دانشی به من و حاج حسن اردکانی، راننده، گفت: به بازار میرود و با پول بر میگردد. روزهای دیگر معمولاً نمایندگان تجار در گاراژ بودند و همان جا با راننده و من که نماینده گاراژ یزد بودم تسویه حساب می کردند. چند روزی بود که به علت وفور کارگر نمایندگان تجار به گاراژ نمی آمدند. سر کارگرها به بازار می آمدند، ولی یک ساعته با پول برمیگشتند. آن روز تا نزدیکیهای ظهر آقای دانشی برنگشت. من هم می دانستم آخرین ماشین مسافر کتیرایی است. باید با همین ماشین به یزد برمی گشتم. حدود یک بعدازظهر آقای دانشی با لب و لوچه آویزان از بازار برگشت. خیلی پکر بود. با حالتی گریان گفت: تجار کتیرا میگویند دیگر کارگر نمیخواهند. نمیدانم چه کار کنم. هیچکس با من قرارداد نبست. حاج حسن اردکانی گفت: من کرایه ام را میخواهم. آقای دانشی گفت: من فقط 30 تومان پول دارم. باید به فکر این همه آدم باشم.
تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori