خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۲۲. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا 22
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
از سوي ديگر مردم شهر مشهد وقتي شنيدند كه زندان به‌هم ريخته و شورشي صورت گرفته است به‌طرف زندان حركت كرده بودند. منتهي پيش از آنكه مردم بخواهند در اطراف زندان استقرار پيدا كنند رژيم حلقه‌اي از نيروهاي نظامي را با تجهيزات كامل و تعدادي تانك دور زندان چيده بود. اين گروه غير از حلقة نيروهاي محافظ زندان بود.
يك بار وقتي آمدم چرخي در اطراف محوطه زندان بزنم در همان قفس فلزي كه محل درب خروج و يا ورود افراد بود، يكي دو افسر وظيفه و همچنين سروان منافي را ديدم از او پرسيدم: «اينجا چه كار مي‌كني؟» گفت: «ما را محافظ زندان گذاشته‌اند.» گفتم: «عجب، محافظ ما شدي؟!» پرسيدم: «همان تانكهاي دسته خودم را آورده‌اند اينجا؟» گفت: «بله، آقاي طاهري فرمانده گروهان هم اينجاست.»
آقاي منافي به آرامي كنار گوشم گفت: «آقاي حافظ‌نيا، اين رژيم به‌زودي سرنگون مي‌شود ناراحت نباشيد، مي‌آييد بيرون.» گفتم: «بابا، من منتظر اعدام هستم.»
گفت: «نه تمام شد.كار رژيم ساخته است.»
اين شخص افسر تانك بود و او را آورده بودند تا محافظ زندان باشد او به من مي‌گفت نگران نباش.

زندگي در يك ويرانه
روزها يكي پس از ديگري سپري مي‌شد و وضع بسيار آشفته‌اي داشتيم، نه غذا بود، نه آب كافي، نه وسيلة گرمايي و نه هيچ‌ چيز ديگر. زمستان سرد مشهد واقعاً طاقت‌فرسا بود.
زندان پوشيده از برف و يخ بود. تقريباً يك‌ماه اين وضعيت به طول انجاميد.
مأمورين كه خود را كنار كشيده بودند نه غذا مي‌دادند و نه امكاناتي را در اختيار مي‌گذاشتند، گويا ترجيح مي‌دادند ما از گرسنگي بميريم. ولي مردم خيّر شهر مشهد براي ما غذا مي‌آوردند.
نانهاي ساندويچي به ما مي‌رساندند و مابين زندانيها توزيع مي‌كرديم. يك شلنگ آب هم از بيرون تا همان قفس فلزي آمده بود كه مي‌رفتيم سطلهاي زباله را مي‌شستيم و با آنها آب مي‌آورديم و در محل بندها و سلولها قرار مي‌داديم تا از آنها استفاده شود.
زندان واقعاً به يك خرابه تبديل شده بود. چهره سياه و كثيفي پيدا كرده بوديم، ذغالي شده بوديم. هيچي نداشتيم، نه حمام و نه چيز ديگر. گاهي مجبور بوديم توي بشكه‌هاي زباله با چوبهاي كارگاه تخريب شده یا چوب‌ دارهاي قالي موجود در كارگاه، آب گرم كنيم و در همان هواي سرد و برفي خودمان را بشوييم.
از برنج داخل انبار كه نمي‌توانستيم استفاده كنيم، اما ‌آردها را آورديم و خمير درست كرديم. سر سطل زباله‌ها را به صورت «تابه» در آورديم و با روغنهايي كه از داخل انبار زندان تهيه شده بود نان روغني درست مي‌كرديم و می‌خوردیم.
فكر فرار
خلاصه اینکه دوره يك ماهه را با سختي و مكافات پشت سر گذاشتيم. تا اينكه زندانيان به فكر فرار افتادند. دربارة طرحهاي مختلف فكر شد تا اينكه همه به اين فكر افتاديم براي خروج از زندان دالان زيرزميني بزنيم، زحمت زيادي كشيده شد. نظريات مختلف ارايه و ابزارهايي هم ساخته شد راهكار و محل مشخص شد و كار حفاري و احداث دالان آغاز گرديد.
زندانيها روز و شب كار مي‌كردند، منطقه هم آبرفتي بود، لذا كار در بستر شهر مشهد خيلي مشكل نبود.
همه كار مي‌كردند. تا اينكه خبر دادند رسيديم به خارج زندان و انتهاي دالان را باز كرديم، همه نگران بودند مبادا سربازهايي كه با تانك، ماشين و پياده اطراف زندان مي‌چرخند به داخل آن بيفتند. زندانيان هم خوشحال بودند كه طرح با موفقيت انجام شده است و می‌توانند فرار كنند. فرار نزديك بود كه گفتند: «از آن طرف، دالان كشف شده است.»
دليل آن هم اين بود كه گفتند گاز اشك‌آور به داخل دالان انداخته‌اند. همه ناراحت و به دنبال جاسوسي بوديم كه اين خبر را داده است .

تاریخ شفاهی
ارسال نظر. @oralh
https://telegram.me/oralhistori