خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیرایی‌ها. قسمت ۲۲

خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیرایی‌ها
قسمت 22
@oralhistori
بالاخره راننده و کمک راننده با هزار زحمت این بیچاره ها را دوباره سوار می کردند. داخل هر صندلی سه تا آدم بزرگ یکی دو تا بچه و وسط ماشین هم آدم نشسته و ایستاده سوار شدند. در آن زمان پلیس راه و کنترل اتوبوس ها و از این حرف ها خبری نبود. بیچاره کتیرایی ها همه اش نان خالی خورده بودند و آب. توی ماشین حال استفراغ به آدم دست می داد. آقا حشمت هم سرش را از شیشه بغل دستش بیرون می برد و رانندگی می کرد. ساعت 10 صبح از یزد راه افتاده بودیم و سحر کرج بودیم. آقا حشمت می‌خواست طوری به قزوین برسد که کتیرایی ها همان جا نماز صبح را بخوانند. کرج شهرکی کوچک بود. دم دروازه شهر استواری ارتشی ایستاده بود. جلو ماشین را گرفت و می خواست تا قزوین بیاید. آقا حشمت گفت: ماشین پر از مسافر کتیرایی است و جا نیست. سر کار استوار گفت: هر طور هست سوار می شوم. آقا حشمت گفت: آخر مسافر کتیرایی است. استوار گفت: مسافر کتیرایی یعنی چه؟! در اتوبوس را باز کرد که سوار شود روی رکاب دو تا بچه خوابیده بودند، در ماشین که ناگهان باز شد این دو تا بچه پایین افتادند. هُرم و بخار داخل ماشین هم زد توی صورت سر کار استواراو بینی اش را گرفت و گفت: فهمیدم مسافر کتیرایی یعنی چه! کمک کرد تا بچه ها سوار شوند در ماشین را محکم بست و با ما نیامد که نمی توانست هم بیاید. بالاخره به قزوین رسیدم. ماشین های یزد به گاراژطهماسبی نزدیک سبزه میدان قزوین وارد می شدند. صبح نمایندگان تجار با پول رسیدند و من با آدم های جدیدی آشنا شدم. مسافر خانه ای بالای گاراژ بود. اتاقی مشرف به گاراژ را شبی 15 ریال کرایه کردم. کرایه اش شبی 25 ریال بود ولی من چون یک ماهه اجاره می کردم و نماینده گاراژ هم بودم و البته یزدی چانه زن، به شبی 15 ریال قرار گذاشتیم. من هر روز شاهدورود صدها مسافر کتیرایی از یزد به قزوین و حرکت آن ها به اقصی نقاط کردستان، آذربایجان و زنجان بودم. تجار از قوانین محلی و اداره سر جنگل بانی مراتع را اجاره می کردند و آدم های خود را جهت کتیرا زنی به آن مناطق می فرستادند. کار کتیرا برای خودش سر و سامان و تشکیلاتی داشت. تشکیلاتی که هزاران نفر آدم فقیر را از کوه های بهاباد و بافق یزد برای چهار تا پنج ماه به دورترین نقاط ایران از قوچان و بجنورد خراسان تا بعضی کوه های جبال بارز کرمان، تفتان و به خصوص به غرب و شمال غرب کشور می فرستاد. چهار پنج ماه به آن ها خورد و خوراک و آذوقه و وسایل کار می رساند. محصول کتیرای آن ها را جمع و درجه بندی می کرد. و درجه یک آن را به خارج «به خصوص به شوروی آن زمان» صادر می کرد. و درجه 2 و3 آن را در داخل می فروخت. کتیرا مصرف دارویی، صنعتی و بهداشتی داشت. من خاطرات قزوین را در جای دیگر خواهم نوشت. خاطرات را منحصر به کتیرایی‌ها می‌کنم.

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori