خاطرات محمدرضا حافظنیا ۱۵. به کوشش: حمید قزوینی. انتشاراتسورهمهر
خاطرات محمدرضا حافظنیا 15
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـاراتسـورهمــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
نزديكيهاي ميدان آزادي بوديم كه عينكي را که به چشمم زده بودند درآوردند. اين عينك يك عينك دودي بود و داخل آن يك غشايي گذاشته بودند، من جايي را نميديدم، عينك طوري چشمهايم را گرفته بود كه فقط از گوشة چشمم ميديدم كه نوري به داخل ميآيد. طوري بود كه اگر كسي از بيرون نگاه ميكرد فكر ميكرد يك آدم عادي در ماشين نشسته است و هر سهنفر مسافرند. همهشان هم با لباس شخصي بودند. حدس زدم اينها اين كار را كردهاند كه يك وقت حملهاي به ماشين نشود. اگر آن عینک میبود یا كيسه را سرم ميگذاشتند مردم ميفهميدند و يك عدهاي ممكن بود حمله كنند. اين روش را بهكار بردند كه كسي متوجه نشود من زنداني سياسي هستم يا متهمي در حال انتقال. آن هم يك متهم خطرناك كه به اين شكل ميبرند. خيابانهاي تهران را پشت سر گذاشتيم. تا اینکه ديدم حوالي ميدان تجريش و نياوران هستيم. در میدان نياوران مجدداً همان عينك را به چشمم زدند، نميدانستم مرا كجا ميبرند. البته از گوشه چشم مقداري از اطراف قابل رؤيت بود. سعي ميكردم بدون اينكه بدنم يا سرم را خيلي حركت بدهم كه آنها حساس بشوند با حركت چشم و مردمك در زير عينك بفهمم كجا هستم. تا آنجا كه متوجه شدم از خيابانها عبور كرديم و نهايتاً به يك رديف نرده رسيديم. بعد از دقايقي مرا بردند داخل يك فضاي سقفدار و سپس به داخل يك اتاق منتقل كردند. وارد اتاق كه شديم من را نشاندند و چشمم را باز كردند. ديدم يك سرباز نگهبان، مأمور حفاظت از من است. بدون حرف و حركت منتظر آينده بودم كه چه خواهد شد.
دور جديد بازجويي و شكنجه
اتاق بيشتر به محل كار و بازجويي شبيه بود. بعد از دقايقي يك سروان آمد و با من وارد صحبت شد. ابتدا با نرمي از دين و مذهب مطالبي گفت. سعي ميكرد كار بازجويي را به تدريج و با لحني آرام و با يادآوري برخي مباحث ديني، آيات و روايات ادامه دهد. او تأكيد داشت آنچه آنها ميخواهند بگويم. در مراحل بعدي بازجويي مشخص شد فرضيه آنها همچنان اين است كه احتمالاً پشت سر اقدام انجام شده فتوايي از يك عالم ديني بايد باشد و حتماً گروهي دستاندركار اين عمليات بودهاند. براي آنها شناسايي اين گروه اهميت زيادي داشت. اينكه بفهمند چه گروهي در اين ماجرا دست داشته است و مبادا حادثه ديگري تكرار شود. بهخصوص دفترچه تلفن هم به دستشان افتاده بود و دائم ميپرسيدند اينها كي هستند؟ كجا هستند؟ من پاسخم در تمام مراحل اين بود كه اين كار را خودم كردم، برنامهريزي از خودم بوده، همه چيز از خودم بوده است، و به كسي ربطي ندارد. حالا اگر شما اصرار داريد بحث ديگري است. شما هم هر كاري ميخواهيد بكنيد. آنها باور نمیکردند چون انجام چنین عملیاتی را در قد و قوارة من نمیدیدند.
افسر بازجو گاهي اوقات تند، گاهي اوقات هم نرم ميشد.
آياتي ميآورد، از روايت استفاده ميكرد. ميگفت تو به چه حقي آمدهاي به عنوان يك فرد مسلمان جان يك آدم خدمتگزار را بگيري؟
بعد كه ديدند پاسخ من يكي است و دائم همان را تكرار ميكنم كه اين كار را خودم كردم و هر كاري ميخواهيد بكنيد، پرسيدند تو فكر ميكني ما چه كاري ميخواهيم بكنيم؟ گفتم: «من نميدانم هر كاري ميخواهيد انجام دهيد! شكنجهام ميخواهيد بكنيد!» گفتند: «مگر ما شكنجه ميكنيم؟» گفتم: «من اين طور شنيدهام كه شما چنين كارهايي ميكنيد.» پرسيدند: «چگونه شنيدهاي؟!»
تازه سؤالات شروع شد كه «تو از چه كسي شنيدهاي؟ يا كجا به تو گفتهاند؟ پس معلوم ميشود كه افرادي با تو ارتباط داشتهاند. باز همه چيز از اول شروع ميشد. البته آدمهاي تند و بدرفتاري بعداً آمدند و به مجموعه پيوستند كه خيلي خشن رفتار ميكردند. اذيت ميكردند، كتك ميزدند، بيدارخوابيهاي طولاني ميدادند، چند شبانهروز وادار به بيدارخوابي شدم. مطلقاً اجازه حتي يك لحظه خواب هم نميدادند. دائم خواب از چشمم ميباريد، اگر پلكهايم روي هم ميرفت با مشت به سرم ميزدند و ميافتادند به جانم و نميگذاشتند بخوابم. حتي گاهي اوقات نميدانستم چه چيزي مينويسم. صدا ميزدند و چيزي ميگفتند اما نميدانستم چه جوابي ميدهم، يك لحظه بيدار بودم، يك لحظه به خواب ميرفتم، باز بيدار ميشدم، اصلاً نميفهميدم چه كار ميكنم.
تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori