خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۳۱
خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها
قسمت 31
@oralhistori
یک طرف اتاق چند تا تشک(مخده) و پشتی گذاشته شده بود. حاجی گفت: بفرمایید بنشینید. کنار بستر حاجی نشستم. حاجی حدود 65 سالی داشت. محاسنش جو گندمی و موهای سرش کوتاه بود. چهره ای بشاش و خندان داشت. نشستم احوال پرسی کردم گفت:مسئله ای نیست، سرما خورده ام کمی هم سینه ام درد می کند، دیروز و امروز به حجره نرفتم.
همان مرد که مرا وارد خانه کرده بود، با یک سینی نقره در دست وارد شد. یک استکان چایی در گالش نقره همراه با قندان نقره جلوی روی من گذاشت و خودش هم نشست. حاجی به من گفت: موضوع چیست؟ من مسئله کتیرایی ها را بیان کردم و گفتم: آقای دانشی 14800 تومان از گاراژ یزد گرفته است و بین کارگرانش تقسیم کرده و آن ها هم طبق معمول آرد، قند و چای خریدهاند و به دهات فرستاده اند اگر او کار پیدا نکند، برای همیشه این پول از دستش رفته است.به علاوه او 1140 تومان بابت کرایه از یزد به قزوین بدهکار است. پول بازگشت به دهات یزد را هم ندارد. حاجی گفت: حالا چایتان را بخورید، تا من فکری بکنم. به مردی که در اتاق بود گفت: برو تلفن کن حجره و بگو حاج عباس فوری به منزل بیاید. حاجی نامه ای را که من آورده بودم خوانده، کنار بسترش گذاشته بود. نوشته بود جناب مستطاب حاج ابوتراب، سلام علیکم، حسب اطلاع موثق عده ای جهت رفتن به کتیرا از یزد به قزوین آمده اند. گویا کسی آنها را به کار نگرفته است شما آن ها را به کردستان بفرستید. من در این کار شریک هستم. اگر هم کلأ ضرر شد، آن را می دهم و به حساب سیدالشهدا(ع) و ابوالفضل(س) میگذارم. این بیچاره ها نباید به یزد برگردند.زیر نامه مهر شده بود. حاجی از من وضع و حال شهر یزد را پرسید. از کس و کار من پرس و سئوال کرد. گفت: 40 سال است که میخواهم به یزد بیایم و این مازاری ها و حناسابی ها را ببینم. او ضمن کارهای دیگر، توزیع حنا در منطقه قزوین و کردستان و بخشی از آذربایجان و زنجان را هم انجام می داد. گفت: سالی 60-50 تن حنا از یزد برایش می آید، آقای اتابکی و حاجی یدالله پهلوان پورمازار سالی یکی دو بار برایش شیرینی یزدی می فرستند. حاجی از شیرینی حاج خلیفه رهبر هم زیاد تعریف کرد. او گفت: آدم باید مثل این یزدی ها درست کار باشد. شیرینی حاجی رهبر نشان درستکاری و صحت عمل یزدی هاست. من وصف شیرینی یزدی را شنیده بودمٍ، اما اینکه شیرینی حاج خلیفه رهبر نشان درستکاری و صحت عمل یزدی ها باشد را نشنیده بودم. خدا خیر این بنگاه حاج خلیفه رهبر و حاجی شیرینی ساز و وارث حاج آقای فردوسیان بدهد که هنوز هم معرف یزد و یزدی ها هستند. من گفتم: حاجی آقا شما لطف دارید، اگر شیرینی یزدی می خواهید به محض رسیدن به یزد برایتان می فرستم. حاجی از من پرسید این کربلایی کجاست؟ آقای اتابکی چندین سال است اصرار می کند به یزد بروم تا مرا به ده بالا ببرد. من گفتم: ده بالا مثل دهات الموت شما جای باصفا وخنکی است، با باغ هایی که از بیرون دیوار خشت و گلی دارد و گاه از درون معماری را به اوج رسانده است.در این حال وهوا، حاج عباس که معلوم شد میرزای (منشی) حاج ابوتراب است، وارد شد. مردی ساله با ریش جو گندمی، دستاری شیر و شکری بر سر و قبای بلندی در بر بود. حاجی گفت: تو حساب کتیرا را بسته ای؟ گفت: حاجی آخرین گروه را پنج روز پیش فرستادم. حاجی گفت: عده ای از دیروز آمده اند و کسی با آن ها قرارداد نبسته است. گفت: بلی آقای دانشی است به حجره می آید. دیروز گریه کرد، ولی ما از سر جنگل بانی پروانه نداریم. حاجی گفت: چند نفر هستند. گفت:حدود 120 نفر.
تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori