🔴باید تمام پسرها با شلوار کوتاه مدرسه بیایند!!!
🔴باید تمام پسرها با شلوار کوتاه مدرسه بیایند!!!
@oralhistoryiran
✅سال 1315 یا 1316بود که دستور اکید وزارت معارف رسید: باید تمام پسرها با شلوار کوتاه به مدرسه بیایند. در پنجشنبه روزی، سر صف به ما یادآوری کردند که باید از روز شنبه آینده با شلوار کوتاه (تا سرزانو)بیاییم. تنمان لرزید، هاج و واج ماندیم، برّ و برّ همدیگر را برانداز میکردیم: از بالای زانو تا مچ پا عریان. این تجسّم عرق شرم و حیا به صورتمان میپاشید، جلوی چشم مردم، در راه مدرسه نگاههای مردم متعصّب را چطور تحمّل کنیم؟ بدتر از همه با چه رویی به پدر و مادرمان بگوییم؟ راه دیگری نداشتیم، بالاخره گفتیم. پدر و مادرم ضمن این که خیلی پریشان شدند، با هم مشورت کردند و روز جمعه مادرم با قیچی شلوارم را کوتاه کرد. خدا میداند آن دریای محبت چه حالی داشت. بنده خدا میخواست بچهاش درس بخواند، از همسن و سالهایش عقب نیفتد، سری توی سرها داشته باشد و جلوی کسی کم نیاورد. بدتر از همه در خانواده تفرشیها بیسوادی ننگ بود.
✅شنبه صبح مادرم از زانو تا مچ پا زیر شلواری بلندم را زیر یک جفت جوراب بلند که پدرم خریده بود پنهان کرد. شلوار کوتاه را روی آن پوشیدم و راهی مدرسه شدم، اکثر همشاگردیها مثلِ من بودند. بیش از یک هفته این وضع ادامه نداشت، هفته بعد مفتّش (بازرس) از وزارت معارف اعزام شد و شاگردها را به صف کردند. جورابها را از پایمان درآوردند و زیر شلواریها را از بالای زانو بریدند و با جورابها یکجا جمع کردند و بردند. اکثراً گریه میکردیم، چون با آن وضع از همدیگر خجالت میکشیدیم، مدیر و ناظم و معلمها هم دست کمی از ما نداشتند. چون آنها هم پدر بودند، لابد با بچههای آنها هم همین رفتار شده بود. در عرض نیم ساعت همه چیز را از ما گرفتند، زیر پا لهمان کردند. آن روز با سرافکندگی و شرمساری غیر قابل توصیفی به طرف منزل رفتیم، نگاههای مردم را که تغییر کرده بود، نمیتوانستیم تحمّل کنیم. وقتی وارد خانه شدم بغضم ترکید، بدجوری گریه میکردم. مادرم با یک نگاه همه چیز را فهمید، جلویم زانو زد و اشکهایم را پاک کرد، امّا کسی نبود اشکهای او را پاک کند.
از فردای آن روز شلوار کوتاه را میگذاشتیم توی کیف و در «مسجد قندی» با شلوار بلند عوض میکردیم، همین طور هم موقع بازگشت....
📚 من و زندگی خاطرات مرتضی احمدی
✅ تاریخ شفاهی
@oralhistoryiran