خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۲۶. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا 26
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
وقتي رسيدم ديدم دارند صبحانه مي‌خورند. حال و احوال كرديم و داستان را براي آنها گفتم و از آنها خواستم كه هرچه سريع‌تر من را مخفي كنند.
مي‌دانستم كه همين امروز صبح اعلام مي‌شود كه فلاني نيست و فرار كرده است و مأموران به‌دنبال من خواهند گشت. اگر موضوع هم امروز مخفي مي‌ماند يكي دو روز بعد روشن مي‌شد. من برايشان لقمه مهمي بودم. يقيناً آنها به سراغ من مي‌آمدند و اولين جا منزل ‌آقاي چايچي بود. آقاي چايچي باخونسردي گفت: «حالا صبحانه را بخور مسئله‌اي نيست یک فكري مي‌كنيم.» من شروع كردم به صبحانه خوردن،‌ ولي او رفت كه راه‌هاي فرار را بررسي كند.
حياط خلوت را نگاه كرد، ايوان پشت‌بام را ديد، نردبان را پيدا كرد وخلاصه به‌دنبال اين بود كه اگر حادثه‌اي پيش آمد من بتوانم فرار كنم. لذا دنبال وسيله فرار براي من بود. بعد از دقايقي خودش هم آمد و صبحانه‌اش را خورد.
به آقاي چايچي گفتم: «به‌هرحال من بايد از منزل بيرون بروم چون منزل شما امن نيست. الان صبح است اگر امروز نفهمند فردا مي‌فهمند كه من فرار كرده‌ام.»
پرسيد: «چه‌كار كنيم؟» گفتم: «به‌نظر من برويم منزل يكي ديگر از اقوام.»
فكر كرديم، به خانه دخترخاله‌ام «آسیه خانم» در منطقه محمدآباد در حاشيه شهر مشهد برويم.
كسي نمي‌دانست كه يكي از اقوام نزديك من آنجاست. لذا سريع سوار ماشين شديم و حركت كرديم. دخترخاله‌ام و شوهرش «علی آقا» به‌محض ديدن من خوشحال شده و از من استقبال كردند. باوجود آنكه مي‌دانست زنداني فراري هستم مرا در خانه‌اش پناه داد و من در آنجا ماندگار شدم. آقاي چايچي بعضي روزها سري به آنجا مي‌زد. بعد از مدتي به ‌آقاي چايچي گفتم: «احساس مي‌كنم اينجا هم امن نيست لذا به دوستان و نيروهاي انقلابي اطلاع بدهيد كه ادامه اين وضعيت مناسب نيست.» او بعد از لحظاتي گفت: «من مي‌روم منزل آيت‌الله مرعشي و مي‌گويم كه تو اينجا هستي.»
وي رفت و پس از مدتي آمد و گفت: «بلندشو كار درست شد! بلافاصله من را به منزل آيت‌الله مرعشي برد. بيشتر حاضرين در منزل‌ آن مرحوم كه جوان هم بودند استقبال خوبي از من كردند. البته نگران بودم مبادا افراد نفوذي در آن جمع باشد، كه آقاي چايچي به من اطمينان داد اينجا همه خودي هستند و نگران نباشم. او تأكيد كرد كه عوامل رژيم جرأت، نمي‌كنند به اينجا بيايند.
بعد از لحظاتي من و‌ آقاي چايچي را به داخل اتاق راهنمايي كردند.
با ورود به اتاق، كنار آيت‌الله مرعشي نشستيم. بعد از حدود 2ساعت يكي از همان جوانها آمد و گفت: «من محمد بيك‌زاده هستم، آقاي حافظ‌نيا همراه من بياييد.» جوان پرتحرك و فعالي بود. از او پرسيدم: «كجا؟» گفت: فعلاً برويم.»
دوباره پرسيدم: «آخر كجا برويم؟» گفت: «برويم خانه ما» او مرا مخفيانه به خانة خودش برد.
آقاي بيك‌زاده با مادرش در يك خانة اجاره‌اي در خيابان خواجه‌ربيع مشهد زندگي مي‌كرد. صاحبخانه‌شان آذربايجاني بود و آدم خوبي ‌به‌نظر مي‌رسيد.
خلاصه در خانه آنها مخفي شدم. مادرش هم زن آگاه و مبارزي بود درعين حال يك اسلحه به من دادند كه اگر حادثه‌اي رخ داد بتوانم از خودم دفاع كنم. بعدها متوجه شدم كه اين خانه قبلاً يك بار مورد بازرسي پليس و نيروهاي امنيتي قرار گرفته و شيء مشكوك هم پيدا نشده است. جالب اين است كه دو قبضه اسلحه بزرگ در اين خانه موجود بوده كه دختر صاحبخانه آنها را زير چادرش مخفي مي‌كند و وسط حياط مي‌ايستد، پليس هم خانه را بازرسي مي‌كند و اثري از اين سلاحها نمي‌يابد.

تاریخ شفاهی
ارسال نظر. @oralh
https://telegram.me/oralhistori