خاطرات محمدرضا حافظنیا ۴. به کوشش: حمید قزوینی. انتشاراتسورهمهر
خاطرات محمدرضا حافظنیا 4
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـاراتسـورهمــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
بيرون پادگان اين بود كه سالي يكبار لشکر 77 خراسان با حضور همه فرماندهان ارشد لشکر، در تربتجام مانور داشت و چون در هنگام مانور هم فشنگ مشقي و هم فشنگ جنگي، در اختيار نيروها ميگذاشتند، مشكل تهيه مهمات حل ميشد و ميتوانستم حادثهاي را خلق كنم كه بازتاب زيادي در سطح جامعه داشته باشد.
راهكار داخل پادگان هم اين بود كه درصورت عدم دسترسي به مهمات و يا ناتواني در اجراي يك عمليات مهم، اقدام به آتش زدن بخشي از پادگان مشهد كنم. براي اين كار هم به فكر مخزن سوخت لشکر 77 و آمادگاه آن بودم. لذا بررسي جوانب مختلف هر دو طرح را آغاز كردم.
در اين دو طرح چند هدف را تعقيب ميكردم: اول اينكه به رژيم اعلام كنم ارتش ديگر قابل اعتماد نيست و نميتوان به آن اميدوار بود. و همين موضوع موجب ميشد كه رژيم در استفاده از ارتش عليه مردم جانب احتياط را در پيش گيرد.
واقع مطلب اين بود كه شاه اميد زيادي به ارتش داشت و اساساً نقطه اتكايش ارتش بود.
دوم اينكه هر حادثهاي كه در داخل پادگان و در بين نيروهاي نظامي روي ميداد پيام اميدبخشي به مردم بود كه آنها راهشان را با قوت ادامه دهند و بدانند كه نظاميان هم كنار آنها هستند. من بهعنوان يك سرباز مسلمان چنين وظيفهاي داشتم. چون اين نگراني وجود داشت كه با چند حركت سركوبگرانة ارتش و ايجاد رعب و وحشت مردم صحنه را ترك كنند و عقب بنشينند، همانگونه كه در 15خرداد 1342 اين اتفاق افتاد.
سوم اينكه به مجموعة نيروهاي انقلابي و مسلمان ارتش اين پيام را بدهم كه در داخل ارتش هم ميتوان عليه رژيم عملياتهايي اجرا كرد. چون تا آن زمان نه عملياتي انجام شده بود و نه كسي جرئت چنين كاري داشت. موقعيت بسيار سختي بود. الان گفتنش ساده است امّا كساني ميتوانند اين موضوع را درك كنند كه آن زمان در ارتش بودهاند، يعني حدود سالهاي 56ـ 1357 در ارتش شاهنشاهي حضور داشتهاند.
تنها آنها ميدانند كه چه فشار و خفقاني بود و انجام این کارها چقدر مشکل بود.
حتي افراد مسلماني را ميديدم كه بعضاً جرئت نداشتند كوچكترين حركتي در ارتش انجام دهند. برخي از آنها از رفتارهاي پيش پا افتاده حتي يك مبارزه منفي هم كه شده بود اجتناب ميكردند. حتي همانهايي كه گرايش مذهبي داشتند. اما من تصور ميكردم ميتوانم با اجراي طرحی نيروهاي مذهبي ارتش را هوشيار كنم و متوجه شوند كه آنها هم ميتوانند اقداماتي انجام دهند.
هدف چهارم هم نيل به شهادت بود. فكر ميكردم من يا در پايان عمليات بهدليل درگيري شهيد خواهم شد و يا پس از دادگاهي شدن محاكمه و محكوم به اعدام ميشوم.
با چنين اهدافي بهدنبال طراحي و اجراي عمليات رفتم. به خود گفتم بايد ابتدا به نيروهاي وظيفه و درجهدار فكر كنم. چون در همان دوـ سه هفته اول احساس كردم برخي از نيروهای داخل گردان از روحية مذهبي خوبي برخوردارند. حتي يك توپچي تانك با درجه گروهباني از نيروهاي كادر بود كه ديدم اهل مطالعه است و برخي كتابها را ميخواند. مثلاً ميرفت گوشه تانك مينشست و كتابي را در دست ميگرفت و ميخواند. احساس كردم بايد زمينههايي داشته باشد. لذا تلاش كردم به او نزديك شوم. همچنين يك استوار دوم بهنام موسوي بود كه روحيات مذهبي داشت، سعي كردم به او هم نزديك شوم. يا سرواني داشتيم به نام طاهري كه سنش بالا بود و فرماندهي يك گروهان ديگر تانك را به عهده داشت و فرد متديني به نظر ميرسيد.
تلاش كردم به اينها نزديك شوم و دنبال اين بودم كه مجموعه مذكور را باتوجه به جريان نهضت و ماهيت مذهبي آن كه در جامعه شكل ميگرفت ساماندهي كنم.
فكر ميكردم ميتوانم نيروهاي مذهبي داخل پادگان را متشكل كنم چون اگر ميخواستم پادگان مشهد را به آتش بكشم يا كودتایي نظامي در آنجا بكنم به اين نيروها نياز داشتم.
اين قضايا ادامه داشت تا اينكه به ما اعلام كردند گردان تانك براي اجراي يك مانور باید اعزام شود. ابتدا تصور كردم اين مانور همان مانور تربتجام است. خيلي خوشحال شدم و اميدوار بودم كه بتوانم در آنجا يك عمليات جانانهاي انجام بدهم. امّا بعداً متوجه شدم يك مانور درونگرداني است كه در نزديكي وكيلآباد مشهد اجرا ميشود و ربطي به ديگر يگانهاي لشکر ندارد.
تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori