خاطراتی از کتاب شازده حمام. قسمت سیزدهم

خاطراتی از کتاب شازده حمام
قسمت سیزدهم
@oralhistori
پیرزن یهودی که معروف به ننه الیاس بود و دوره گردی می کرد و نخ و سوزن، دکمه، انگشت‌دانه و ... می فروخت رفته بود پیش بی بی صغری گفته بود: در سفره ی نذری ابو الفضل ما هم می توانیم شریک بشویم؟ بی بی صغری گفته بود: در خانه ی ابو الفضل به روی همه باز است. همه بیایند، ابو الفضل برای همه مهربان است. زرتشتی، کلیمی، سنی و شیعه ندارد. این جا ایران است خانه ی همه ی ماست و ابو الفضل هم یاور همه ی ما. پیرزن گفته بود: ما ده دوازده زن یهودی هستیم و می خواهیم در سفره ی ابو الفضل شریک باشیم، کمک کنیم، اشکالی ندارد؟ بی بی صغری گفته بود: اگر همه ی جهود های یزد هم بیایند خوش آمدند. مادر الیاس گفته بود: ما بیست من برنج –مَنِ یزد شش کیلوست- با یک حلب روغن زرد می دهیم و بی بی با دایره اش پاسخ داده بود که: همه بیایند، ابو الفضل دارد سفره اش را رنگین می کند. داستان سفره ی ابو الفضل بی بی صغری و مشارکت زرتشتی، یهودی، حاجیخان به گوش همه رسیده بود. زن های محله خوشحال بودند و هر کسی کمک مختصری می کرد. یکی یک قندان قند می داد و یک صد درم –یعنی یک و نیم کیلو- خرما و دیگری سه مثقال چای. همه را می بردند کنار اتاق بی بی صغری می گذاشتند تا وقتی همه چیز جمع شد از آن جا به خانه ی شیرین خانم ببرند. مادر من هم گفته بود صد و پنجاه عدد نان می دهد. او به نانوای محل گفته بود که از آردی که ما نزد او داشتیم صد و پنجاه دانه نان بپزد و روز موعود به خانه ی شیرین خانم بفرستد. آخوند نانوا گفته بود: من خودم هم صد و پنجاه عدد نان می دهم. چند نفر دیگر هم در نانوایی های دیگر نان تقبل کرده بودند. آقای پیشنماز محل صبح بعد از نماز بالای منبر گفته بود: ایها الناس! ای پولدار های محله! بی بی صغری نذری کرده زرتشتی، کلیمی، سنی در آن شریک شده اند. زن های فقیر محله قند و چای می دهند. شما که شیعه ی علی علیه السلام و نوکر ابا الفضل العباس هستید چه کار کرده اید؟ استاد غضنفر که زنش یک دختر زرتشتی مسلمان شده بود و خودش رئیس هیأت زنی محله بود گفته بود: حاجیآقا! هر چه شما بگویید می کنیم. آقای پیشنماز گفته بود: هر کس در وسع خود در این سفره شرکت کند و پولدار های محله هر کدام قبول کرده بودند چیزی برای سفره بدهند. کم کم از محله های دور هم برای بی بی صغری چیزی می آوردند. روز هجدهم نیت بی بی صغری دو روز مانده به سفره بیست و چهار گوسفند، صد و سی من برنج، دوازده حلب روغن، سی و دو من خرما، هشت من آلو، دو و نیم من لیمو خشک، بیست و یک من شاه قند یزدی، یازده من نبات، دو شیشه ی کوچک زعفران، سه من زرشک، دویست و هشت مرغ، دوازده من باقالی خشکه، چهارده من عدس، هفده من لپه، نه و نیم من لوبیا قرمز، بیست و یک من نمک، سه شیشه ی بزرگ فلفل، دو شیشه زردچوبه، هشتاد و سه من پیاز، صد و چهل و دو من سیب زمینی و ... جمع شده بود. آقای فضل الله مغازه دار گفته بود: هر چه سبزی خورشتی و خوردن بخواهید روز قبل از آشپزی بگویید من می دهم. منتقی یا محمدتقی قصاب گفته بود: من هم پوست و روده ها و کله پاچه های گوسفند ها را بر می دارم و به جایشان گوشت می دهم. خودم و شاگردم هم همه ی گوسفند ها را مجانی می کشیم و روز قبل چهار لاشه گوشت گوسفند به جای پوست و روده ها فرستاده بود. حاجی شهبخش بلوچ، سنی و اهل سراوان بود و با عده ای از بلوچ ها در یزد زندگی می کرد و کامیون دار بود. او گفته بود: من هم یک ماشین یخ می دهم. آن موقع هنوز در یزد کارخانه ی یخ نبود.... ادامه دارد

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori