خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیرایی‌ها. قسمت ۲۷. بعد از ظهر دانشی برنگشت

خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیرایی‌ها
قسمت 27
@oralhistori
تا بعد از ظهر دانشی برنگشت. آن روز هم نتوانسته بود قراردادی ببندد. پرونده کتیرا در آن سال بسته شده بود. تجار گفته بودند که سرجنگل‌بانی اجازه ورود افراد بیشتر به جنگلها و مراتع کردستان، جایی که گون کتیرا دارد، نمی دهد. حتی عده‌ای از تجار را به خاطر بودن آدم زیادی روی مرتع جریمه کرده بودند. او به چند نفر از سرکارگرهای خود 22 تومان دیگر برای خرید نان داد، برای خوابیدن سر و صدای دالان‌دار هم 18 تومان به او داد و بعد آستر جیبش را در آورد و نشان همه داد یعنی حتی ريالی ندارد. حتی برای فردا صبح هم نمی‌تواند پول نان خالی را بپردازد. صدا زد آهای هم ولایتیها در خوردن نان صرفه‌جویی کنید. بالای بشکه‌ای رفت و به همه گفت: نتوانسته است کار پیدا کند، هر کس پولی دارد به او قرض بدهد، به ازاء هر یک ريال در آخر تابستان سی‌شاهی به او می‌دهد.
دانشی نام هر کس را که پولی به او می‌داد در دفترش می‌نوشت، از کل افراد فقط 24 تومان و یک ريال جمع شد. این مبلغ فقط پول نان خالی صبحانه فردای آن‌ها بود. پول من هم بدهکار می‌شدم. خودم هم به فکر افتادم که اگر فردا تا ظهر دانشی نتوانست پول تهیه کند لااقل شب به تهران بروم و از آن جا به یزد برگردم. شب دالان‌دار سر و صدا راه انداخته بودکه کف گاراژ را کثیف و مستراح ها را پر کرده‌اید. کرایه نداده‌اید، ولی کسی به حرف او اعتنا نمی کرد. صبح زود با سر و صدای دالان‌دار همه از خواب بیدار شدند. به کتیرایی‌ها می گفت: چون شماها دیروز شلوغ کردید. مشک روغن مردم پاره شد، امروز قبل از آمدن ماشین ها از دهات باید از گاراژ بیرون بروید. دانشی به دالان‌دار گفت: عباس آقا من سال‌هاست به این جا می‌آیم و همیشه هم انعام تو را داده‌ام. حالا هم انعامت را می‌دهم. ما را اذیت نکن. عباس دالان‌دار سر و صدا راه انداخت، سال‌های قبل هم انعام ندادی حالا هم با این همه آدم برای دو روز و دو شب همه‌اش 27 تومان داده‌ای، خرج خالی کردن مستراح بیشتر می‌شود. آقای دانشی گفت: هنوز با تو تسویه حساب نکرده‌ام. عباس دالان‌دارگفت: بنده خدا تو آه در بساط نداری. دیشب داشتی از این گشنه ها پول قرض می کردی. من دیدم شب است وگرنه شما را از گاراژ بیرون می کردم. ملاحظه شما را کردم. حالاروز است یاا... از گاراژ بیرون بروید. عباس دالان‌دار پس کله یک بچه لاغر را گرفت و او را کشید تا از گاراژ بیرون کند. دانشی گفت: بنده خدا آبروریزی نکن ما یزدی هستیم پول تو را می‌دهیم. عباس دالان‌دار گفت: خدا اگر قرار بود برای تو پول برساند، رسانده بود. دانشی آن جوان را از دست دالان‌دار آزاد کرد. رو کرد به همه گفت: شما از این گاراژ بیرون نمی‌روید تا من به بازار بروم. امروز یکی به من و قول داده انشاءا... کار درست می شود. دانشی به آدم‌هایش گفت: کنار دیوارهای گاراژ بنشینید تا مزاحم ماشین‌هایی که از دهات می‌آیند نباشید. آقای دانشی با چند تا از مردانش از در گاراژ خارج شد و به بد و بیراه‌های عباس دالان‌دار محل نگذاشت. امروز هم داستان همان روز قبل بود، ظهر دانشی نیامد، بچه‌ها هم نانی نداشتند. آن‌ها که تکه نانی زیرپیراهن خود یا لای بندگاه تنبان خود قایم کرده بودند، خوردند. بقیه هم گرسنه و چشم به راه دانشی زیر آفتاب تیرماه قزوین نشسته بودند.

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori