دیدار با ایل قشقایی. برشهایی از خاطره دیدار با ایل قشقایی:

دیدار با ایل قشقایی
@oralhistori
دکتر پاپلی یزدی، «در کتاب شازده حمام» حکایت سفرشان از یزد به فارس و محل چادرهای ایل قشقایی در سال 1339 را آورده‏اند. بُرشهایی از خاطره دیدار با ایل قشقایی:
@oralhistori
« قلعگرهای یزدی در بهار و تابستان جهت فروش مس‏آلات و سفید و تعمیر کردن دیگ و کاسه مسی به مناطق عشایری می‏رفتند هم کاسبی بود و هم دوری از تابستانهای یزد. آن سال تابستان من هم همراه دایی مسگرم شدم. یک ماشین کمک کار که مثل وانتهای حالا بود ولی شش چرخ داشت کرایه کرده بود. آن زمان جاده‏ای خاکی پر از دست‏انداز یزد را به تفت وصل می‏کرد. گرمای 40 درجه تابستان و گرمای موتور، عرق آدم را درمی‏آورد. راننده آبی به سر رادیات ریخت. بعد از چند ساعت به تفت رسیدیم و ماشین از کوه عقاب گذر کرد، کوهی منفرد که شکل عقاب نشسته است. به خراشاه یا فراشاه رسیدیم آنجا باغاتی بهشت آسا داشت [اسلام آباد کنونی] آخر چرا یک اسم هزار ساله را عوض کرده‏اند؟ عصر نزدیکی های غروب در ابرقو که حالا ابرکوه می‏گویند، بودیم.
صبح زود راهی شدیم از کفه یا کویر ابرقو گذشتیم جایی دهشتناک. بیابان برهوتی که سفیدی نمک و انعکاس نور آفتاب چشم را می‏سوزاند. در تابستان کیلومترها سراب جلوی آدم بود. ماشین کمک کار با فنرها سخت و سفت، دل و روده را در می‏آورد. حرارت موتور به داخل اتاق می‏زد. فکر کنم اگر با شتر از آن کویر مطلق می‏گذشتیم راحت‏تر بودیم تا با آن کمک کارِ دوچ. در آن گرمای تفیده یک مرتبه راننده گفت ماشین پنچر است. شرح جگرسوز لاستیک عوض کردن در آن گرمای جهنمی را نمی‏دهم. بی خودی نبود که کاروانهای قدیم این بیابان ها را شبانه درمی‏نوردیدند. کم کم از کفه ابرقو بیرون رفتیم و به پای کوه رسیدیم. سرشب پای اولین چادر عشایری بودیم. همانجا اطرق کردیم. اولین شبی بود که من در عمرم در چادر می‏خوابیدم هوای خنک کوهستان تفاوت شدیدی با گرمای دَق ابرقو داشت. باید خیلی قدر این مملکت را بدانیم در ظرف نصف روز از گرمسیر به سردسیر رسیده بودیم. وقتی ماشین جلوی چادر ایستاد مرد عشایری بدون آنکه بداند ما کی هستیم و اسممان چیست صدا زد چای را درست کنید. تا ما مسها را پیاده کنیم، سفره مرد عشایری پهن بود. ما در محدوده‏ای بودیم که 200 کیلوتر از شیراز فاصله داشت در کوه‏های فارس و نزد عشایر سلحشور و دلیر قشقایی برای من که از شهر گرم و بی آب و درخت می‏آمدم این کوه‏ها بهشت بود و این مردم اهالی بهشت.
اکثر مردم بخصوص چوپان ها فارسی نمی‏دانستند یکی از آنها مقداری شیر گوسفند در کاسه مسی جدیدش دوشید، کنار آتش آمد و سنگهای داغ داغ را با دو تکه چوب به راحتی برداشت و در شیر انداخت. بدین طریق شیرها را داغ کرد. عملاً شیر را نزدیک به جوش رساند. آب شیرها تبخیر شد شیر غلیظی ماند تکه‏ای نان کماچ هم به ما داد. بهترین صبحانه زندگی‏ام بود. آمده بودیم استان فارس تا به کسانی بر بخوریم که فارسی یاد نداشتد. بعدها فهمیدم بنیان‏گذار این معجزه مردی بزرگ به نام کوروش است، مردی که مردمانی را با زبانها، ادیان و نژادهای مختلف تحت یک لوا و پرچم و کشور در آورد معجزه‏ای که 2500 سال دوام آورده است.»

تاریخ شفاهی
ارسال نظر. @oralh
https://telegram.me/oralhistori