🔴عباس تارزان.. آقا کارگر مغازه کفاشی پدرم واقع در ارک مشهد بود
🔴عباس تارزان
@oralhistoryiran
🔸عباس آقا کارگر مغازه کفاشی پدرم واقع در ارک مشهد بود. او آدم سر به زیر و آرامی بود که به نحو احسن کارش را انجام میداد. عباس علاقه زیادی به شخصت تارزان(جانی وایسمولر) داشت که آن زمان به صورت سیاه و سفید در سینماهای مشهد نمایش داده میشد. او در بالای سرش در کارگاه تصویر بزرگی از پلنگی در حال جهش نصب کرده بود و موهای پر پشت و بلندش را مانند تارزان هالیودی به بالا شانه میکرد. در جوانی عباس یک روز ناگهان غیبش میزند. خانواده و اقوام در به در به دنبال او میگردند. مادرش از فراق او مریض شده و فوت میکند. عباس پس از یک ماه با خانه تماس میگیرد تا جویای احوال پدر و مادرش شود که به او خبر مرگ مادرش را میدهند. با شنیدن این خبر عباس بلافاصله به مشهد برمیگردد و در مراسم چهلم مادرش شرکت میکند.
وقتی از عباس آقا علت غیبتش را سوال کردند مشخص شد که او برای جامه عمل پوشیدن به رویای تارزان شدنش به جنگلهای گلستان رفته است.
🔸عباس که خود را مسبب اصلی فوت مادرش میدانست، برای جبران گذشته، کمر خدمت به پدرش را بست و آرام و سر به زیر در خدمت خانواده بود.
عباس هر روز پس از کار حدود نیم ساعت در بیرون مغازه به دیوار تکیه میزد و به دور دستها خیره میشد. او شاید به بی حاصلی آن آرزو و غم از دست دادن مادرش فکر میکرد. عباس دیگر رویای تارزان شدن در سر نداشت و به لقب «عباس تارزان» که مردم به او داده بودند دلخوش بود.
🔸عباس آقا با توجه به سنگینی مرگ مادرش هیچگاه در باره اینکه در جنگلهای گلستان چه میکرده است؟ اینکه با کسی بوده یا تنها؟ خورد و خوراکش چگونه بوده؟ در هوای سرد جنگل کجا میخوابیده؟ و آیا مانند تارزان فیلم هالیودی لخت بوده یا نه؟ سخنی با کسی نمیگفت.
✍ محمد نظرزاده بخشی از کتاب تصاویر فراموش نشدنی شهر ما و مردمانش- نوشته منوچهر خادم زاده
✅ تاریخ شفاهی
@oralhistoryiran