خاطرات محمدرضا حافظنیا ۶. به کوشش: حمید قزوینی. انتشاراتسورهمهر
خاطرات محمدرضا حافظنیا 6
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـاراتسـورهمــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
به كنار مسجد كه رسيدم ديدم شلوغ است. در آن ساعت از روز كمي غيرطبيعي به نظر ميرسيد. از دوچرخه پياده شدم و از كساني كه مقابل مسجد بودند پرسيدم چه خبر است؟ گفتند آقاي موسوي خراساني سخنراني داشته است و بعد از آن مردم تجمع كردهاند. مشخص بود كه شهر آبستن حوادثي است كه به نيروهاي نظامي آمادهباش دادهاند. لحظاتي بعد از كنار مسجدالرضا(ع) گذشتم و مسير خانه را در پيش گرفتم؛ وقتي به خانه رسيدم دوچرخه را گذاشتم و آماده عزيمت به پادگان شدم.
ساعت 4 به پادگان رسيدم و از بوت 77 وارد شدم. بلافاصله پس از معرفي، گفتند امشب شما افسر نگهبان و آمادهباش هستيد. تعجب كردم، افسر نگهبان و آمادهباش هستم! گفتند بله همه آمادهباش هستند، همه گردان آمادهباش است.
پيش خودم گفتم خطر آنقدر زياد شده است كه كل گردان تانك را آمادهباش دادهاند؟!
اين در حالي بود كه دو هفته قبل، فقط يك دسته تانك كه فرمانده آن هم من بودم (اما داخل شهر نرفتم) آمادهباش بود. از سوی مسئولین رژیم در مشهد احساس ميشد خطر جديتر و اوضاع شهر حساستر از گذشته است.
پيشبيني خودم اين بود كه رفته رفته به زمان اجراي عمليات نزديك شدهام و احتمال اينكه سالم برگردم وجود ندارد. شايد هم روزهاي پايان زندگيام باشد.
ساعت حدود پنج يا پنجونيم بعد از ظهر بود و به زمان غروب نزديك ميشديم. با خودم گفتم بهتر است الان با آقاي چايچي تماس بگيرم و او را به طريقي مطلع كنم.
از تلفن عمومي به ايشان زنگ زدم و گفتم: ما آمادهباش هستيم ميخواستم به ديدن شما بيايم ولي نتوانستم...
ضمن صحبتها تلویحاً به او فهماندم كه ممكن است ديگر نتوانم شما را ببينم. او هم چون با طرز تفكر و روحيه انقلابي من آشنا بود فكر ميكنم متوجه موضوع شد.
بعد از صحبت با آقاي چايچي، به محل گروهان برگشتم، در واقع به محلي كه بايد در آنجا آمادهباش ميبودم. از آنجا كه وصيتنامهام را در جيبم گذاشته بودم و از نظر خودم كار را تمام شده تلقي ميكردم و واقعاً فكر ميكردم بايستي در اين روزها دست به يك عمليات عليه رژيم بزنم، مصمّم به محل گروهان برگشتم و به فكر طراحي عمليات افتادم. مثل هميشه مشكل فشنگ و مهمّات داشتم، اسلحه به ما ميدادند (اسلحه كُلت بود) ولي بدون فشنگ. گاهي اوقات پشت تانك هم مينشستم ولي فشنگ در كار نبود، لذا كاري نميتوانستم انجام بدهم. مشكل من عمدتاً اين بود و اِلّا از نظر اجراي عمليات مشكل نداشتم. از طرف ديگر اوضاع سياسي به گونهاي بود كه فكر ميكردم اگر دير بشود ممكن است مردم نااميد بشوند و بايد هر چه زودتر پيامي به مردم و رژيم داده ميشد تا جريان و حركت انقلاب تسريع شود.
وقتي به گروهان برگشتم به طرح عمليات فكر كردم. اولين طرحي كه نظرم را جلب كرد اين بود كه در ميدان جدید صبحگاه لشكر 77 در كنار گردان تانك كه محوطهاي خاكي بود و قرار بود فردا صبح مراسم صبحگاه در آنجا برگزار شود، عملياتي براي اجرا در همان مراسم طراحي كنم. بر اين اساس به فكر چاره افتادم كه چكار بايد كرد؟ حوالي غروب اعلام كردند چون شما بهعنوان فرماندة دسته يك از گروهان يك تانك، امشب آمادهباش هستيد، بقيه افسرها ميروند ولي شما در پادگان در مقام افسر نگهبان گروهان بمانيد. من از اين خبر خيلي خوشحال شدم. احتمال دادم مهمّات هم به من بدهند. خيالم راحت شد كه به آنچه موردنظرم هست خواهم رسيد و طرح عمليات را تهيه خواهم كرد. هنوز هوا روشن بود. پس از خروج ديگران سريعاً به سمت ميدان صبحگاه رفتم كه در مجاورت محوطه گردان بود تا اوضاع را با شرايط جديد بسنجم و ببينم اصلاً ميتوانم آنجا طرح را اجرا كنم و مثلاً جايگاه را به رگبار ببندم و كار را تمام كنم يا نه؟ نگاهي كردم، منطقه را ورانداز كردم ديدم ميشود كاري انجام داد. چون تانكهاي دستة من و بهخصوص تانكي كه من فرماندهاش بودم و بر آن مينشستم لوله و تيربار آن درست به سمت جايگاه ميدان صبحگاه لشكر 77 جهتگيري شده بود. اگر من دسترسي به فشنگ و تيربار ميداشتم و در اين جا كار ميگذاشتم صبح بهراحتي ميتوانستم بيايم پشت تيربار و جايگاه را با «كاليبر50 » به رگبار ببندم.
تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori