‌ 🔻نگاهی به ورود صنعت سینما به مشهد.. 🔆از میرزا ابراهیم تا آوانس

‌ 🔻نگاهی به ورود صنعت سینما به مشهد

🔆از میرزا ابراهیم تا آوانس

@oralhistoryiran
🔆اولین گام برای عمومی شدن سینما در ایران را میرزا ابراهیم صحاف‌باشی برداشت آن هم در رمضان 1323ق/1905م. ابراهیم، پسر میرزا تقی‌خان صحاف‌باشی بود که در خیابان لاله‌زار، برابر سینمای کریستال، مغازه آنتیک‌فروشی داشت و کارش فروش اشیای زینتی بود که از ژاپن یا اروپا وارد می‌شد.
🔆 وی در تاریخ دهم ذی‌الحجه 1314( ژوئن 1897)، با اجازه مظفرالدین‌شاه از بندر انزلی به قصد سفر دور دنیا، ایران را ترک کرد. او بعد از گذشتن از روسیه، آلمان، فرانسه و توقف در انگلستان، به آمریکای شمالی رفت و بعد از سیاحت، از آن جا عازم ژاپن و ممالک شرقی شد و بالاخره با سفر به بمبئی(هند)، راه ایران را در پیش گرفت.صحاف‌باشی در این سفر به یک تجربه نو دست یافت. او دو سال پس از رواج سینما، یک روز (مقارن 25 ذی الحجه) 1314، در تماشاخانه پالس لندن به تماشای فیلمی در یک سینما نشست.
🔆این تجربه برایش چنان لذت‌بخش بود که به عنوان سوغات، پروژکتوری را با خود به تهران آورد. وی پس از بازگشت (در ماه رمضان 1322/ نوامبر1904)، در اول خیابان چراغ گاز (امیرکبیر فعلی)، سالنی باز کرد که نخستین سالن عمومی سینما در ایران بود. او نخستین محلی که برای نمایش فیلم انتخاب کرد، پشت مغازه‌اش در حیاطی بود و مشتریانش از اعیان شهر بودند. وی فیلم‌های کمدی یا خبری واقعی را که هرکدام بیش از 10 دقیقه طول نمی کشید و اغلب از شهرهای ادسا و رستو در روسیه به‌دست می‌آورد، نمایش می‌داد. صحاف‌باشی در سفرنامه‌اش درباره سینما چنین نوشته است:
«فقره دیگر به قوه برقیه، آلاتی اختراع کرده که هر چیز را به همان حالت حرکت اصلی می‌نماید. مثلاً آبشار آمریکا را به عینه نشان می‌دهند. فوج سرباز را با حالت حرکت و مشق قطار آهن را در حالت حرکت به همان سرعت تمام می‌نماید و این فقره از اختراعات آمریکایی است»
🔆 صحاف‌باشی ازمشروطه‌خواهان درجه اول زمان خود به حساب می‌آمد و از طرف دربار برای بستن سینمایش تحت فشار قرار داشت. از طرف دیگر، شیخ فضل‌ا... نوری، روحانی صاحب‌نفوذ آن زمان، میانه‌ای با سینما نداشت و مردم را از رفتن به سینما منع کرده بود. در نتیجه صحاف باشی ناچار شد کار سینما را رها کند و وسایل کارش را به اردشیرخان واگذارد.
ابوالقاسم رضایی فرزند صحاف‌باشی از همسر دومش، درباره پدر خود نقل کرده است: «به خاطر افکاری که داشت او را مجبور کردند از ایران خارج شود. وی از ایران به حیدر‌آباد رفت و چون با نظام آن جا آشنا بود، در همان‌جا مقیم شد و این باید در سال‌های 1324 تا 1325ق باشد. در این ایام او 48 تا 52 سال سن داشته است. بعد ازانقلاب مشروطیت، پدرم به مشهد می‌آید و در آن جا با مادرم که همسر دوم اوست آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند که ثمره آن ازدواج من هستم و یک خواهر که در هنگام تولد فوت می‌کند. بازگشت او از هندوستان و سفر به مشهد، مصادف بود با جنگ جهانی اول و چون او به زبان انگلیسی به راحتی تکلم می‌کرد، سمت مترجمی قشون انگلیس را عهده‌دار شد و درضمن، در ایام بیکاری به کار صحافی مبادرت می‌کرد. بعد از فوت، او را در باغ نادری و نزدیک قبر نادرشاه دفن کردند و فکر می‌کنم سال1300 یا 1301 بوده است.»
🌐متن کامل مقاله در روزنامه خراسان1397/3/30
http://khorasanrazavi.khorasannews.com/Newspaper/MobileBlock?NewspaperBlockID=196846


👉 @oralhistoryiran