ستاره پنهان ۵. روایتی از زندگی کلنل محمد تقی خان پسیان. به قلم دکتر مرضیه داود پور

ستاره پنهان 5
روایتی از زندگی کلنل محمد تقی خان پسیان
به قلم دکتر مرضیه داود پور
@oralhistori
فرانسه را درکوچکی درایران شروع کرده بود وخوب می خواند وتکلم می کرد ودر این جا یعنی "اشتوتگارت " انگلیسی وآلمانی تحصیل می کرد و درآلمانی به جایی رسیده بود که دفترنت ایرانی را ( که چاپ شده است ) خودش نوشت وما تغییرات
مختصری درآن دادیم . با یک خانم آلمانی کتاب " زرتشت چنین گفت " تألیف نیچه را می خواند . به تئاترو کنسرت با علاقه وعشق به خصوص می رفت . ما نیزبه همراهی شوهرم اغلب با او به اپرا می رفتیم ودرهمان جا ازمادرش یاد نمودوازایام گذشته خود حکایت نمودکه پانزده سال زیادتراست که مادرخود را که بسیارگرامی داشت ندیده بود ومی گفت " یقین دارم مادرم هرروزدرفراق من گریه می کند " . نگرانی واضطرابی که ازمادرش داشت بسیاربود . نمی دانم حال این جوان وطن دوست درشنیدن دخول سربازهای روس به آذر بایجان که مادرش درآنجا اقامت داشت چه بود ؟ !
محمد تقی خان به همان درجه که صاحب فکربود نیز،شوخ وظریف بود و گاهی از ته دل می خندید و خنده طفلانه او بر دل راحتی می داد. "هوگو اردمان " ، سر کرده آلمانی ، در کتاب خود " جهاد در سفر ایران " شرح رشادت سلطان زاده را از پشت سرسربازان روس که قله مصلا را در همدان گرفته بودند داده و بعد چنبن گوید : قسمت بزرگ افتخاراین روزعاید با این فرزند توانای ایران بود که در میان هم وطنان خود نفوذ بزرگی داشت و جنگ را با مهارت تمام اداره می کرد و شخصاً نیز دارای شچاعت بزرگی بود ومؤلف چنین تصویرمی کند : " شبانگاه صدای مهیب ومؤثرمارش وآوازه های ژاندارمری ایران بلند شد که خود محمد تقی خان ، آن دلیردلیران درحضورسرکردگان ایران می خواند . صدای محمد تقی خان درسینه این شب هولناک فروپیچید ومرگ را برای کشته گان وزندگان مقدس وآسان نمود .مرگی که خود او چندین بارخود را به کام آن انداخت و ما را در سخت ترین مواقع نجات داد . اینک نامه تقدیردیگری که ازطرف یک سرکرده آلمانی نوشته شده ذکرمی کنم :
به تاریخ 12 نوامبر1919 تقی خان عزیزمن ! قبل ازآنکه آلمان را ترک کنید لازم می دانم یک باردیگربه شما ازخدمات شایانی که شما درمدت فرماندهی ژاندارمری ایران که رئیس آن من بودم ممنونیت های صمیمی خود را بیان دارم . مخلص شما ـ ماژور ا. ابرهارد

تقی خان ازسرتا پا اصیل زاده بود وبا اینکه دوستان خوب آلمانی داشت وبا فامیل های بزرگ آلمانی که در میان آنها شاهزاده نیز بود رابطه داشت باز ما "فقیران" را فراموش نمی کرد . در موقع وداع عکسی از شوهرم درخواست نمود . من نیز عکسی از خودم دادم ودر پشت آن نوشتم : یادگاری است به خوش اخلاق ترین و اصیل زاده ترین قهرمانی که در عمرم دیده ام ! در 22 نوامبر 1919 با عموزاده اش از اشتوتگارت حرکت کرد
طهران ـ ژوئن 1920
خانم کنایرمحترم ! کاغذ محبت آمیز شما رسید . ازاینکه کسالت دارید دلگیرشدم . امیدوارم وقتی نیزتیره بختان نیک بخت خواهند شد . هنوزانجام کارمن معلوم نیست وتوکل به خدا نموده که هرچه اوخواهدچنان باد .هنوزپیش عمویم هستم وهنوزبه دیدارمادرم نایل نشده ام اگرچه کاغذ ها ازاومرتب می رسد وحالش خوب است . مطلب برای نوشتن زیاد است ولی اغلب سیاسی است ومن ازسیاست بدم می آید. باقی ارادت وسلام . م .ت . سلطان زاده .
بعد کاغذ دیگری ازتقی خان رسید ومن در26 دسامبر1921 به این کاغذ جوابی فرستادم ولی بعد ازچندین ماه این جواب نامه من نگشوده برگشت ودرروی آن نوشته بود ند : Il est mort dans la guerre یعنی در جنگ کشته شد ه است .

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori