بو علی ثانی. به قلم دکتر مرضیه داودپور. قسمت دوم
بو علی ثانی
به قلم دکتر مرضیه داودپور
قسمت دوم
@oralhistori
وقتی بیماران سنگین وتب داربه طرف ( محکمه اش ) می رفتند ویا پدران
مادران نگران ، فرزند بیمارخود را بردوش کشیده ، ازپله های بیشمار
مطب اوبالا می رفتند ، گویی احساس سبکی وبهبودی ازهمان لحظه آغاز
می شد .
اتاق انتظاراوبا با صندلی های چوبی قدیمی ونیمکت هایی که روکش چرمی داشتند وپنجره ای که به خیابان شلوغ وپرسروصدا گشوده
می شد ، پذیرای بیمار بود و منشی او سید یحیی ، با کلاه دوره دارو
آرامش خاص خود درحالی که تسبیح می گرداند روی یکی ازصندلی ها
نشسته بود وبه بیمارخوش آمد می گفت وبا اوخوش وبش می کرد وبر
خلاف بعضی ازمنشی های امروزی که بی حوصله بوده وجواب بیماران
را با کلمات مقطع ادا می کنند ، با خلق خوش وصحبت های شیرینش ،
بیماران را سرگرم نموده ازاضطراب آنان می کاست به طوری که گذشت
زمان برای منتظران احساس نمی شد وبیمارزودترازآن چه فکرمی کرد به
اتاق دکترراه پیدا می کرد .
و اوآن جا بود . هوشیاروبیدارومسلط به کارخویش . با نجابت ذاتی اش ، با چشمان درشت قهوه ای اش بیماررا ازپشت شیشه های عینک نگاه
می کرد . گویی معاینه با همان نگاه دقیق اول آغاز می شد .
اوبا هوش استثنائی خود اسامی بیماران را به خاطرمی آورد و خانواده ها را می شناخت .
اوبا آهنگ مخصوص صدای پرصلابتش با بیمارسخن می گفت وبیماررا
چون پدری مهربان "آقا جان " خطاب می کرد وبا هرکس مناسب با
موقعیتش احوالپرسی نموده ، شرح وحالش را جویا می شد وبعد از گرفتن
نبض وگذاشتن درجه به سایرمعاینات می پرداخت . درحین انجام کار،
چشمان بیماردوراتاق می گشت . پشت میزکاراو، قفسه کتاب بود .
کتاب.......که مونس همیشگی اودرتمامی عمربود . کتاب های متعدد قطور
وکم قطربا جلد های چرمی ومقوایی ، کتاب های طبی به زبان فرانسه و
سایرکتاب ها منظم ومرتب درقفسه چیده شده بود وهمیشه کتابی نیمه باز
روی میزبود وخبرازمطالعه قریب الوقوع اومی داد .
بعد ازتمام شدن معاینه ونوشتن نسخه ، دستورغذایی داده می شد .
گویی نیمی ازشفا درشوربای رقیقی بود که اودستورخوردنش رامی داد.
بعد بیماررامرخص می نمود .
حق ویزیت او اندک بود و داروهای تجویزشده اش ارزان .
خویشاوندان سببی ونسبی ودوستان ومستمندان ازدادن حق ویزیت معاف
بودند . این پزشک عالیقدرسالیان متمادی این افراد رامجانی ویزیت
می کرد .
اوپزشکی متعهد به قسم نامه سقراط بود .
بیماروقتی از پله های مطب اوپایین می آمد ، گویی آن بیمارسنگین ساعتی
پیش نبود که اورا به سختی بالا می بردند . نسبت به ساعت قبل گویی به
طرف پله ها پروازمی کرد .
اوخود داروشناس متبحری بود و دستور ساختن داروهارا به داروسازش
آموزش می داد. دارو ها توسط داروخانه پایین مطب پیچیده می شد .
شربت های دست سازسبزوقرمز با رایحه تند ومزه نامطبوع خود در
شیشه های تیره رنگ ونا هموارقدیمی ریخته می شد وچوب پنبه ای در
آن را می پوشاند . کپسول های بدبوی آنتی بیوتیک درپاکت های کاهی در
اختیاربیمارقرارمی گرفت وعجبا ! .....با خوردن اولین قاشق شربت وبلع
اولین کپسول ، حال بیمار رو به بهبودی می رفت . بچه تب دارجست و
خیز آغاز می کرد ودل پدرومادرنگران شاد می شد .
تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori