خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۵. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا 5
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
طبق معمول همه آماده‌ شديم و به منطقة اجراي مانور رفتيم. اين مانور در حدود يك هفته تا ده روز طول كشيد.
يادم هست چون مصادف بود با ماه مبارك رمضان و بايد روزه مي‌گرفتيم با تعدادي از افراد مذهبي اعم از سرباز، درجه‌دار، افسر وظيفه و كادر وعده‌هاي غذايي سحر و افطار را با هم صرف مي‌كرديم.
در اين اردو برخي نيروهاي كادر ارتش مانند جناب سروان طاهري فرمانده گروهان سوم تانک و جناب سروان منافي ـ فرمانده دستة دیگر تانک ـ که مذهبي بودند، نيز در روزه‌داري و افطار سهيم مي‌شدند. الحمدلله در چنين حال و هوايي توانستيم ضمن رعايت حدود شرعي اعمال ماه رمضان را به‌خوبي انجام دهيم.
در آن روزها يكي از افسرهاي وظيفه گردان مرتب پيش من مي‌آمد و مطالبي را مطرح مي‌كرد.من چون در آغاز كار بودم و او را نمي‌شناختم اعتمادي به او نكردم. بعدها (بعد از انقلاب) متوجه شدم كه ظاهراً وي ساواكي بوده است و به دليل شكّي كه داشته آمده بود تا از من حرف بكشد كه خوشبختانه به‌خير گذشت و من چيزي با او در ميان نگذاشتم.
به‌هر‌حال اين مرحله هم تمام شد و ما به پادگان مشهد، برگشتيم و وسايل‌مان را تحويل داديم. اما حوادث مرتبط با انقلاب همچنان مرا رنج مي‌داد.
از آنجا كه طي زمان اردو از قضاياي داخل شهر مشهد بي‌خبر بودم، اولين كاري كه كردم كسب اطلاعات جديد در اين زمينه بود. براساس شنيده‌ها اطلاع‌ حاصل كردم كه چند روز قبل تعدادي از خانمها در خيابان تهران ـ كه از خيابانهاي اصلي شهر مشهد است ـ اجتماع كرد. و پس از برگزاري يك راهپيمايي اعتراض‌آميز، خيلي سريع پراكنده شده‌اند. اين موضوع نشان مي‌داد كه انگيزه و جرئت قشرهاي مختلف جامعه روز به روز افزايش مي‌يابد و مشروعيت رژيم به‌شدت كاهش يافته است.
شب را به خانه آمدم تا صبح در افكار خودم غرق بودم كه خدايا بالاخره من كي و چگونه بايد به تكليفي كه بر دوش خود احساس مي‌كنم عمل كنم.
صبح رفتم پادگان، طبق معمول نفرات گردان مشغول تعمير تانكها بودند و خبر خاصي به گوش نمي‌رسيد. ساعتي گذشت كه اعلام كردند به‌دليل اتفاق پاره‌اي حوادث، فرماندة لشکر براي شركت در سميناري كه موضوع آن بررسي نحوة سركوب و مهار تظاهرات مردمي در شهرهاي ايران است به تهران رفته است.
در عين حال من همچنان مترصد فرصتي بودم تا ضربه‌اي به رژيم وارد كنم و يا حادثه‌اي در پادگان بيافرينم.
همان روز اطلاع دادند كه همه يگانها در آماده‌باش هستند، لذا ساعت 4 به پادگان برگرديد. اين مسئله حاكي از‌ آن بود كه در مشهد اتفاقاتي رخ داده يا در شرف وقوع است.
از چنين خبري خوشحال شدم. با خودم گفتم خدا را شكر ظاهراً سركوب چند روز پيش كه دسته يكم تانك در آن شركت داشتند چندان مؤثر واقع نشده و مردم همچنان راه خود را ادامه مي‌دهند. از اينكه مردم هنوز اميد خود را از دست نداده‌اند خيلي خوشحال شدم.
در عين حال همان زمان شايعه‌اي پخش شد كه رژيم به افسر وظيفه‌ها اعتماد ندارد و افسر وظيفه‌ها را براي سركوب مردم اعزام نمي‌كنند و آنها را فقط در آماده‌باش نگه مي‌دارند و در نگهباني و يا به‌عنوان افسر آشپزخانه به كار مي‌گيرند. ظهر به خانه برگشتم و مي‌دانستم كه ساعت 4 بايد به پادگان برگردم ولي به اين فكر مي‌كردم كه ممكن است باز هم مثل همان دفعه نتوانم وارد شهر شوم. خلاصه در افكار خودم غرق بودم كه به ذهنم رسيد وصيت‌نامه‌ام را بنويسم و در خانه بگذارم و به كسي هم چيزي نگويم فقط از پادگان با آقاي چايچي تماس بگيرم و به او اطلاع دهم.
وصيت‌نامه را نوشتم، و چند سطري هم ناسزا عليه رژيم شاه كه مثلاً اين رژيم يزيدي است و... به آن اضافه كردم و گذاشتم داخل جيب كتم كه در جالباسي آويزان بود. با خود گفتم اگر برنگشتم بالاخره وصيت‌نامه‌ام را به‌دست مي‌آورند و مي‌خوانند، اگر هم برگشتم كه خودم آن را برمي‌دارم. هنوز تا ساعت 4 زمان باقي بود. يك دوچرخه كورسي از زمان دانشجويي داشتم آن را برداشتم و به‌عنوان آخرين بار و يا نوعي وداع رفتم كه با آن چرخي داخل شهر بزنم و همچنين ببينم چه خبر است؟
پس از دقايقي به خيابان اصلي شهر رسيديم كه استانداري و بيمارستان امام رضا(ع) در آن واقع است. در اين خيابان مسجدي به‌نام مسجدالرضا(ع) نزديك پادگان است.

تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori