راز باغ کن تور ۴. به قلم دکتر مرضیه داودپور

راز باغ کن تور 4
به قلم دکتر مرضیه داودپور
@oralhistori
عباس به یاد قبر های برآمده روس ها افتاد و آب دهانش را قورت داد و گفت :
بدبخت های مادر مرده ! مرده های بی وارث ! سرباز های بیچاره رو
میگم . معلوم نیست که پوتین و فانسقه شان نصیب کی شده . البته مادر جان می گفت که بعضی از این روس ها توی جنگ کشته شدند وبعضی هم بعداز آن که از وطنشون کوچ کردن توی غربت مردن.کافر های خدانشناس ! اما نه ، خدایا توبه . می گن همه شون کافر نیستن .بلکه بعضی خانه زندگی شان را از دست بلشویک ها ول کردن وخودشون
در رفتن. رخت های نو شونو چند تا چند تا روی هم پوشیدن . طلا هارو توی درز لباس ها دوختن . نگین های قیمتی رو توی دهانشون قایم کردن وفرار کردن. کسی چه می دونه . شاید هم نگین ها رو از ترس قورت داده
باشن . راستی حسن ، اونها هم مثل ما شب جمعه به سراغ میت هاشون
میرن یا مثل جهود ها شنبه هارو عزیز می دونن ؟
حسن بی حوصله پاسخ داد :چه می دونم . اصول دین می پرسی ؟ اینقدر حرف نزن ، الان می پرن .
اما آنقدر کبوتر روی شاخه ها نشسته بود که بیم پریدن شکار نمی رفت .
عباس بی صدا پشت سر حسن به راه افتاد . حسن زیر لب گفت: پس بگو چرا این ننه منیر بد ذات هنوزغروب نشده در باغ رو می بنده و اگر دنیا زیر و زبر بشه باز نمی کنه . میترسه پای شکارچی ها به باغ باز بشه .
عباس در تایید حرف برادر گفت : پیر زن بخیل!.... سکوت همه جارا فرا گرفته بود . برخلاف وقتی که در کوچه بودند ، از رایحه شیرین گل ها خبری نبود و تنها بوی گس کاج ونارون در باغ خلوت پیچیده بود . دایره آتشین خورشید رفته رفته محو شده و نور مبهمی از انوار نارنجی رنگ آن از کبودی افق بیرون می زد . گیاهان در سایه روشن فضای نیمه تاریک باغ ، چون اشیاء بی روحی رمزآلود جلوه می کردند . آسمان مثل شیشه مات شده بود و باغ مانند گلخانه ای در بسته
درزیر آن محصور به نظر می رسید .
دیگر به وسط باغ رسیده بودند و شکار در تیررس بود. حسن در کنار درخت کهن سالی زانو زد و قنداق تفنگ را به زمین کوبید ولوله اش را سر بالا گرفت و عباس را با اشاره دست وادار به نشستن کرد وباروت را در لوله ریخت و با صدای خفه ای گفت :سمبه !......
و عباس مانند یک وردست ماهر فوراً سمبه را به او رساند .
حسن خبره وارباروت را با سمبه زد و کهنه ای روی آن گذاشت و مرتبه ای دیگر سمبه را فشار دادو گفت : ساچمه!........
و با سرازیر کردن مشتی ساچمه به طرف لوله تفنگ ، کهنه دوم را بر آن نهاد و چاشنی را برپستانک گذاشته و رو به کبوتر ها نشانه گیری کرد با این خیال که تعدادی از کبوترها، از سرو صدای احتمالی شان ترسیده وفرار کرده باشند. اما هیچکدام از کبوترها نپریده بودند.
کبوتر ها همچنان روی شاخه ها بودند و تعدادشان مثل برگ درختان زیاد بود . ساکت بودند و چشمان قرمز شان برق می زد . انگار ده ها یاقوت قرمز ، روی کله های گردشان کاشته بودند. گردن های کوتاه شان را با گردشی خفیف ، به چپ و راست می گرداندند، اما نگاهشان به سمت حسن و عباس بود.
حسن دیگر معطل نشد . چخماق را کشیدو آتش را به باروت رساند . صدای خشک چکاندن ماشه و صدای بلند شلیک را شنید و لگد قنداق تفنگ را احساس کرد اما بر خلاف همیشه از آن لذت نبرد.

تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori