راز باغ کن تور ۳. به قلم دکتر مرضیه داودپور
راز باغ کن تور 3
به قلم دکتر مرضیه داودپور
@oralhistori
اما افسوس که آن روزعلیرغم عشقی که به شکار داشتند، هر چه تلاش کردند و از کوه و کمر بالا و پایین رفتند و به دشت و صحرا زدند ، به جز یک کبک لاغر و کبوتری لنگ نصیبشان نشد .
عباس با خود فکر کرد :
حال دعوای مادر جان به خاطر شکار بی اجازه به کنار، جواب زن های فضول همسایه را چه بدهند ؟
در محله آنها همین که هنگام عصر می شد، زن های همسایه کنار در خانه هایشان در کوچه می نشستند وتخمه می شکستند و نی قلیان هارا زیر لب گذاشته و برای اهل محل کرکری خوانده وغیبت این و آن می کردند و اگر آنها دست خالی از شکار بازمی گشتند ، بی نصیبشان نگذاشته ، نیش و کنایه ای بود که نثار راهشان کرده و آبروی آنها را پیش دختران همسایه می بردند.
بیان تماشا ، بهرام گور از شکار برگشته ! بدو کیسه رو از دست شکار چی ها بگیر ، از کت وکول افتادن ! فردا همگی ناهار خانه حسن آقای شکارچی فسنجون کبک وعده داریم . برو دختر آتش گردونو سپنج کن، دور سرشون بگردون که چشم نخورن. انگار این فکر ها از سر حسن هم گذشت ، چون کنار در باغ کن تور ، کیسه شکارش را به زمین زد و بی مقدمه با صدای بلند گفت :
لاکردار!.........
و عباس ادامه داد :
این همه سگ دو زدیم بی ثمر ! حال دعوا و مرافعه مادرجان به کنار ، جواب دری وری های زن های همسایه را چه بدهیم ؟
حسن جواب داد :
اگر بهانه به دست خاله زنک ها بیافتد ، آبروبرای مان نمی گذارند .
وبه عنوان چاره جویی ، مقداری چوب و سنگ ریزه از روی زمین برداشت و در کیسه شکارش ریخت تا کیسه پر تر به نظر آید و کبوتر لنگی را که صبح آن را زده بودند از سر کیسه بیرون کشید تا به نظر آید و کبک لاغر را نیز به همان ترتیب جا به جا نمود.
عباس پوز خندی زد و گفت :
کور خواندی ! این زن های فضول تا پرهای کنده را به چشمشون نبینند و بوی فسنجون و خوراک کبک به دماغ شون نخوره ، دست بردار نیستن .
حسن مستأصل به در باغ تکیه زد و گفت :
گور باباشون ، بگذار آنقدر بگن تا خسته بشن و با تعجب به در باغ که بر خلاف انتظاردر آن ساعت روزباز بود ، خیره ماند و دست درازکرد و آن را بیشتر گشود .
باغ کن تور چون گذشته جذاب و سر سبز درمقابلشان بود .آنقدر پر جاذبه که آنها بی اختیار پیش رفتند و تماشا کردند .
آنچه را می دیدند باور کردنی نبود ، ولی حقیقت داشت .
مثل همیشه ، انبوه درختان نارون و کاج و سپیدار ، سر درهم فرو برده و همه جا سبز می زد ، اما این مرتبه ، روی درختان وسط باغ ، دسته دسته کبوتر نشسته بود .
کبوتر ها ساکت بودندو بق بقو نمی کردند اما چشمان گرد و سرخ شان از راه دور برق می زد .
حسن آرام اما با هیجان گفت : شکار با پای خودش به سراغ مان آمده، یواش بیا که فرار نکنن .
عباس آهسته پرسید : اگه ننه منیر با چوب دستی پیداش شد چی ؟
حسن به تندی گفت : اینقدر بز دل نباش ، نمیاد .حتما دم غروبی به عادت همیشه رفته قبرستون روس ها، فاتحه اهل قبور . سر خاک مرده های بی صاحب . غریب های دور از وطن ! اما یادش رفته در باغو ببنده و اضافه کرد : آخه میگن جد وآباء خود ننه منیر هم از مهاجرها بودن .از ترک های قره باغ .
تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori