‌ ▪️پا به پای ستاره‌ها. برشی کوتاه از زندگی نامه زنده یاد غلامرضا شکوهی

‌ ▪️پا به پای ستاره‌ها
برشی کوتاه از زندگی نامه زنده یاد غلامرضا شکوهی

🆔 @oralhistoryiran
✔️من پس از اینکه به خود آمدم دیدم ناخودآگاه غلام‌رضا نامیده شده‌ام و پدرم همانطور که مرا غلام‌رضا نامید اخوی‌ام را هم غلام‌حسین گذاشت، چون اعتقاد به غلام بودن درگاه اهل بیت (علیهم‌السلام) برایش اهمیت داشت. پدرم ارتشی بود ولی ارتشی که قرآن را کاملاً حفظ بود. قاری قرآن بود و به دیگران هم قرآن تعلیم می‌داد این اواخر هم با توجه به اینکه ملبّس و معمم هم نبود امام جماعت مسجد محل بود.
تا چهار، پنج سالگی که اصلاً یادم نمی‌آید فقط وقتی شناسنامه‌ام را باز کردم و نام و فامیلم را دیدم خودم متوجه شدم که از میان اطرافیان به موجودات قشنگی مثل گنجشک‌، پرنده، طوطی، آواز و صدای خوش زیاد علاقمندم. به عنوان مثال وقتی از کوچه ما رد می‌شدند و می‌گفتند سار بلبل ناخودآگاه کشیده می‌شدم و یکی از آن پرنده‌ها را می‌گرفتم برای بزرگ کردن، چون انس زیادی به پیدا کردن دوستی از جمله دوستی که نتواند به تو آسیبی برساند مثل پرندگان داشتم. به همین خاطر وقتی به روستای پدرم که نامش کوه سرخ یا ریوَش بود در کاشمر در ماه‌های تعطیلی می‌رفتیم. من به جای اینکه آن جا با آدم‌ها رفت و آمد کنم بیشتر با گوسفندها و گوساله‌ها و بزغاله‌های کوچک و پرندگان روی درختان محشور بودم نه اینکه خدای نکرده خواسته باشم سنگی پرتاب کنم و گنجشکی را بزنم، پرش این‌ها را دوست داشتم، آن موسیقی یکباره پریدن آنها را خیلی دوست داشتم.
✔️من در دبیرستان بودم که یکی از دوستانم در مجله «آفتاب شرق» خبرنویس بود یعنی اخبار رادیو را پیاده می‌کرد به من گفت صفحه ادبیات ما را کسی نیست راه بیندازد شما صفحه ادبیات را قبول می‌کنی؟ من از خدا می‌خواستم و پذیرفتم. صفحه ادبیات پنج‌شنبه‌ها منتشر می‌شد و دعوتنامه برای فرستادن اشعار نوشتم و تمام روزها می‌رفتم آنجا و شعرهای آمده را زیر و رو می‌کردم و اگر قابل چاپ بود چاپ می‌کردم. این صفحه ادبیات به گونه‌ای شده بود که تمام بچه‌های مشهد صرفاً به خاطر صفحه ادبیاتش روزنامه پنجشنبه‌ها را می‌خریدند.
به خاطر اینکه من رودربایستی نداشتم و اگر شعر از بزرگترین شاعر هم بود و کوچکترین اشتباه تصویری داشت آنجا متذکر می‌شدم چون جوان بودم و خام می‌گفتم شما را به مطالعه بیشتر توصیه می‌کنم . ضمن اینکه از زمانی که شعر می‌گفتم شعر من صرفاً شعر نو بود یعنی در روزنامه آفتاب شرق هم که هر هفته از خودم هم شعر می‌گذاشتم نیمایی بود محال بود شعر کلاسیک بگذارم چون زمان شعر نو بود هنوز شعر سپید و آزاد جایی باز نکرده بود. گاهی اوقات شعرها کمی از وزن خارج می‌شدند مثل «سهراب» یا «فروغ» ولی دوباره برمی‌گشتند به همان وزن اصلی. در دانشگاه برخوردی پیش آمد بین شاملو و طرفدارانش و از این طرف دکتر مهدی حمیدی شیرازی و طرفدارانش در ارتباط با شعر نو و کلاسیک.
✔️سال 55 استخدام آموزش و پرورش شدم و در دبیرستان فلسفه تدریس می‌کردم ولی چون خیلی به ادبیات علاقمند بودم. من را ابتدا سر کلاس نگارش و دستور زبان فارسی و اینها گذاشتند بعد دیدند من بالاتر از اینها هستم مثل تاریخ ادبیات بدیع، عروض و قافیه را که کسی نمی‌توانست درس بدهد.
🆔 @oralhistoryiran
✔️در دبیرستان بهبهانی و دبیرستان طلوع فجر و دبیرستان شریعتی مشهد تدریس می‌کردم کلاس‌های ضمن خدمت برای دبیرها می‌گذراند که با کارشان آشنا شوند. زمانی که من در یک از این کلاس‌ها که وزن شعر بود امتحانی که آخر گرفتند، من دیدم تمام دبیرهای ادبیات بالای سر من هستند و وزن را از روی دست من می‌نویسند یعنی دبیرها خودشان با وزن شعر آشنا نبودند و تدریس می‌کردند ولی من که رشته‌ام فلسفه بود وزن را به این خوبی تقطیع می‌کردم....
✔️پا به پای ستاره‌ها بنشین، دست در دست آسمان بگذار
گاه‌گاهی هوایی خود باش، خاك را بهر خاكیان بگذار
🌐 با تلخیص خبرگزاری فارس

@oralhistoryiran