خاطرات محمدرضا حافظنیا ۱۷. به کوشش: حمید قزوینی. انتشاراتسورهمهر
خاطرات محمدرضا حافظنیا 17
به کوشش: حمید قزوینی
انــتــشـاراتسـورهمــهــر
به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی
@oralhistori
با شنيدن صحبتهاي من باز با كتك و خشونت ساكتم ميكردند و بعد سراغ موضوع ديگري ميرفتند. چند بار اين سؤال را مطرح كردند كه تو از كجا ميگويي شكنجه هست؟ ميگفتم من شنيدهام، ميپرسيدند چه كساني گفتهاند؟ از چه افرادي شنيدهاي؟ ميگفتم نميدانم شايع بود، در محيط دانشجويي از اين حرفها زياد است، بعد به اين مطلب اشاره ميكردند كه چون اعليحضرت دستور دادهاند شكنجه نباشد، رفتار تندي با تو نداريم و الّا پوست از سرت ميكنديم، تكّه تكّهات ميكرديم.
من هم جواب ميدادم: «حقيقت را به شما گفتم حال شما هر كاري ميخواهيد بكنيد من صريحاً به شما گفتم كه كس ديگري مداخله نداشته است. »(40)
بعد بازجوها جزوة سرزمين اسلام را كه در سال 1356 به خواست برخي دانشجويان دانشگاه تربيتمعلم نوشته بودم آوردند و دربارة آن سؤال كردند.
در اين جزوه مطالبي مطرح شده بود كه در آن زمان تازگي داشت.
من مجموعه راه كارهايي را آنجا مطرح كرده بودم كه بازجو پرسيد: ـ «اين حرفها را تو نوشتي؟» ـ «از خودت است؟» ـ «بله» ـ اين حرفها اصلاً به قيافه تو نميآيد.»
گفتم: «بههرحال همانطور كه كار انجام شده به قيافهام نميآيد، اين هم مشابه همان است.» يك مقدار دربارة اين مسائل صحبت شد و ظاهراً به تدريج پس از يك هفته زجر روحي و گاهي جسمي و تهديدات، تا حدي قانع شدند كه واقعاً اين عمليات كار خود من بوده و كس ديگري در آن نقش نداشته است.
نهايتاً در اواخر كار كمي با من گرم گرفتند و بعد از خستگي زياد بعد از چند روز اجازه دادند كه كمي بخوابم. در طول بازجويي به چند موضوع اشاره كردند كه من براساس آن تا حدودي متوجه شدم كه چه حوادثي در كشور گذشته است. يكي از موضوعاتي كه به آن اشاره كردند اين بود كه گفتند: «شماها از فردي باعنوان امام ياد ميكنيد؛ درحاليكه ما در مذهب شيعه دوازده امام بيشتر نداريم، چرا ميگوييد امام خميني! امام خميني كيست؟ او كه امام نيست! اين چه چيزي است كه شما درست كردهايد؟!»
مطلب دوم راجعبه سينما ركس آبادان بود كه من آنجا متوجه شدم چه حادثهاي پيش آمده است. ميگفتند: «شما مذهبيها، شما فلان فلان شدهها، همين شماها هستيد كه به مردم رحم نميكنيد و چند صدنفر آدم را جزغاله كرديد. يكي مثل تو فلان فلان شده. »
من اصلاً نميدانستم قضيه سينما ركس آبادان چيست؟ ولي از حرفهايشان متوجه شدم حادثهاي پيش آمده است كه ميخواهند به مسلمانها و مذهبيها نسبت دهند.
بالاخره پس از بازجوييهاي مفصل ظاهراً قانع شدند كه كسي با من نبوده، لذا به من اجازه خواب دادند و توانستم چند ساعتي را بخوابم. جالب اين بود كه در اواخر كار از حربه ترحّم استفاده كردند و دائم ميگفتند: «به خانوادهتان رحم كنيد به مادر، برادر و يا لااقل به خودتان رحم كنيد.»
فكر ميكنم اشارهاي هم به اين موضوع كردند كه تيمسار شهيرمطلق نجات پيدا كرده و شما را بخشيده است. شايد هم هدف ديگري داشتند و من درست متوجه نميشدم ولي در مجموع رفتارشان در بخشهاي پاياني كار تا حدودي آرام شده بود.
كاهش فشارها
بعد از چند روز بازجويي من را به قسمت ديگري از همان مجموعه فرستادند.
چون چشمانم بسته بود نميدانستم كجا ميروم.
هيچگونه اطلاعي از محل بازجويي نداشتم.
من را به يك سلول انفرادي منتقل كردند كه محيطش بيشتر به اتاق افسرنگهبان شباهت داشت. بههمين دليل حدسم اين بود كه به اتاق افسرنگهبان آوردهاند. محيط؛ عادي به نظر ميرسيد و چشمهايم را باز كرده بودند. داخل سلول چيزي نبود تنها يك زيلوي برزنتي كف سلول انداخته بودند. پس از ساعاتي، برايم غذا آوردند. از آنجا كه هنوز ماه مبارك رمضان بود گفتم ميخواهم روزه بگيرم.
البته قبلاً نميتوانستم شب و روز را تشخيص دهم و در محيط بسته بودم. اما در مكان جديد اين امكان فراهم شد. لذا تصميم خود را به آنها گفتم و در تصميم هم جدي بودم. همان شب سحري دادند و خوردم.
در همانجا افسري به در سلول ميآمد و با صداي بلند ميگفت: «تو از اين كار چه ميخواستي؟» احساس ميكردم از ته دل نميگويد. مثلاً ميآمد و تشري ميزد و بعد خيلي آرام ميگفت: «آبي، چايي، چيزي نميخواهي؟» انگار از من بدش نميآمد. او افسرنگهبان و از نيروهاي كادر بود به من محبت ميكرد و تا حدودي هم هوايم را داشت.
نميدانم چند روز گذشت كه يكدفعه گفتند جمع كن بايد بروي.
تاریخ شفاهی
https://telegram.me/oralhistori