خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۳۰. حاجی در اتاقی پای سماور نشسته بود
خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها
قسمت 30
@oralhistori
حاجی در اتاقی پای سماور نشسته بود. زن و بچه اش هم دورش بودند. سلام کردم. حاجی با مهربانی گفت: بفرمایید صبحانه بخورید، نشستم. او چای ریخت و من شروع به خوردن صبحانه کردم، جای تعارف نبود، من هم پول نداشتم قاطی کتیرایی ها هم نمی خواستم بشوم. ماجرا را به حاجی گفتم: پرسید: شما چه کاره هستید؟ داستان خودم را گفتم. پرسید: شما مگر با تجار کتیرا آشنا نیستی؟ گفتم: فقط نمایندههای آن ها را میشناسم. حاجی روی یک تکه کاغذ مطلبی نوشت، و آن را در پاکتی گذاشت و گفت: شما این را ببر کاروانسرای سعدالسلطنه، حجره حاجی ابوتراب را پیدا کن و نامه را به خود ایشان بده. ایشان از تجار عمده کتیرا است. من نام حاجی ابو تراب را شنیده بودم، با نماینده اش هم آشنا بودم، ولی خود حاجی را ندیده بودم. حدود یک ساعت بعد درحجره حاجی ابو تراب بودم، ولی حاجی نبود. میرزایش گفت: حاجی کمی مریض است و امروز نمی آید. آدرس منزل حاجی را گرفتم و به مسافرخانه برگشتم.
روزی که از یزد آمده بودم دو تا جعبه باقلوای حاج خلیفه رهبر با خودم آورده بودم که زیر تختم بود. آن ها را برداشتم و راهی خانه حاج ابوتراب شدم. در زدم، مردی در را باز کرد. نامه را با دو جعبه باقلوا به او دادم. آن مرد مرا به داخل خانه هدایت کرد. اتاقی آنجا بود. گفت: این جا صبر کن تا خبر بیاورم.بعد از چند دقیقه آمد، گفت:حاجی مریض و بستری است ولی گفته است شما را می پذیرد. من وارد حیاط اندرونی شدم. حیاطی بزرگ حدود هزار متر مربع بود. حوضی سنگی با آب زلال در وسط حیاط بود. ماهی های قرمز، حوض را زیباتر کرده بودند. باغچه های بسیار زیبایی دور حوض قرار داشتند. گل های رنگارنگ به این باغچه لطافت خاصی می دادند. سه طرف حیاط اتاق های سه دری و پنج دری قرار گرفته بود. درهای چوبی اتاق ها با شیشه های کوچک رنگی مزین شده بود. من به راهرویی که چند پله می خورد هدایت و وارد اتاق پنج دری شدم. اتاقی بسیار زیبا با سقف آینه کاری و دیوارهای گچ بری تزیین شده بود. در حقیقت گچ بری های رنگی اتاق، خود یک باغ بود. انعکاس این نوربه دیوار اتاق می خورد.حرکت آب حوض تلألویی در نور ایجاد می کرد. لرزش نورهای رنگی روی دیوار گچ کاری شده اتاق آدم را به عمق شاهکار هنر معماری سنتی ایران می برد. حالا می بینم معمارهای سنتی می دانستند که چه می سازند. اندازه، طول و عرض، ارتفاع پنجره ی اتاق را طوری ساخته بودند که انعکاس نور آفتاب در حوض با زاویه خاصی به پنجره های رنگی و از آن جا به دیوار گچ کاری و آینه کاری برخورد می کرد. انعکاس این نور رنگی، زیبایی خاصی را در اتاق ایجاد می کرد.
فکر میکنم بهترین نورپردازان عصر مدرنیسم نمی توانند همچون ترکیبی از رنگ و نور با این لطافت و زیبایی، آن هم بدون انرژی به نمایش بگذارند. حیف که من هرگز شب به آن خانه نرفتم تا انعکاس نور جار کریستال اتاق را بر دیوارها و سقف اتاق ببینم و انعکاس آن نور را از پنجره های رنگی به حوض آب تماشا کنم. اگر این خانه خراب نشده باشد امروز باید یکی از آثار بسیار نفیس و باستانی شهر قزوین باشد. محو تماشای اتاق شده بودم. فراموش کردم که مردی در گوشه اتاق روی تشک زربافت دراز کشیده و لحاف نازکی روی او کشیده شده است. یک مرتبه متوجه آن مرد شدم و با صدای بلند سلام کردم. حاجی سلام مرا پاسخ و سفارش چایی داد. راستش تا آن روز قالی ابریشم ندیده بودم. احساس کردم قالی زیر پایم متفاوت از قالی های معمولی است. آن روز نفهمیدم که این قالی ها ابریشمی است. بعد که قالی ابریشمی در جاهای دیگر دیدم فهمیدم آن قالی های بسیار زیبا و نفیس ابریشمی بوده است. فقط در حاشیه پایین قالی نوشته بود تبریز. اسم کارگاهش هم بود ولی حالا یادم نمی ـآید.
تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori