خاطراتی از کتاب شازده حمام ۴۱

خاطراتی از کتاب شازده حمام 41
@oralhistoryiran
⚪️⚪️⚪️
وقتي طفلان مسلم از خانه او فرار مي كردند و او با اسب، آنها را تعقيب مي كرد، يكي از مناظر رقت بار تعزيه بود. او، دست هاي دو بچه را با طناب مي بست و سر طناب را به قاچ زين اسبش وصل مي كرد و اسب را مي تاخت و بچه ها بايد مي دويدند. حسن كلاغ يا خولي، گاهي آنچنان اسب را مي تاخت كه بچه ها روي زمين كشيده مي شدند و زخم و زيل مي شدند. در اين موقع، اوج نمايش يا شبيه بود؛ زن ها، شيونشان به عرش مي رسيد و مرد ها، دستمال هاي ابريشمي را از جيب در مي آوردند و گريه مي كردند و روساي محله، دست ها را به هم مي ماليدند و خوشحال بودند كه هيات پشت باغ، از هيات پنبه گلون يا فهادان، بهتر شبيه درآورد و وقتي حسن از اسب پياده مي شد، روي او را مي بوسيدند كه خوب بازي كرده و دو طفل مسلم بدبخت كه كف دست ها و كاسه هاي زانو و گاه صورت و پيشاني آنها، زخم شده بود و از آنها خون مي آمد، مورد تفقد قرار مي گرفتند كه اجر شما با امام حسين -ع-.
اصلاً پولي در كار نبود؛ اين حسن خولي، هرگز نمازش قطع نمي شد و در تمام سال، انتظار روز شبيه بازي را مي كشيد و دعا مي كرد تا سال ديگر زنده باشد و براي امام حسين -ع- خدمت كند. اما روساي محله، خيلي دين و ايمان درستي نداشتند؛ تنها چيزي كه براي آنها مهم بود، قدرت بود؛ رسيدن به قدرت و حفظ قدرت، حالا در سطح محله. هرچه بچه هايي كه در نقش مقابل خولي، خونين تر مي شدند و محله، بيشتر در سطح شهر مطرح مي شد، آنها شادتر مي شدند. هرچه مرد ها و جوان هاي هيئت، محكم تر سينه و زنجير مي زدند و از پشتشان خون مي ريخت، آنها شاد تر بودند. هرچه بر لب و دندان سر بريده بيشتر ضربه مي خورد و هرچه در مراسم روز سوم امام حسين -ع- در روز 12 محرم، جسد هاي بي سري كه توسط طايفه بني اسد براي دفن، حمل مي شد بيشتر بود، آنها، خوشحال تر بودند. ساعت ها، مرداني بايد روي تخته پاره ها، مي خوابيدند و سر و گردن خود را در سوراخ تخته، پنهان مي كردند و يك گردن گوسفند را طوري به گردن آنها جاسازي مي كردند كه تصور شود كه سر از گردن، جدا شده است؛ و اين كار، چه كار شاقي بود. هرچه تعداد اين افراد، بيشتر بود، روساي محله، خوشحال تر بودند.
روز عاشوراي محرم سال 1340، چند تن از روساي محله يزد، در مشهد، ميهمان چند رييس هيات سينه زني مشهد بودند و من هم كه در آن سال ها، 13 يا 14 ساله بودم، در ميهماني ناهار بعد از مراسم عزاداري كه در خانه يكي از سردسته هاي مشهدي بود، حاضر بودم. هنگامي كه مردم در صحن حياط، ناهار مي خوردند، خود رؤسا كه حدود 7 نفر بودند، در بالاخانه، بساط چيده بودند.
@oralhistoryiran
يادم مي آيد كه زن صاحبخانه به حاجي صاحبخانه كه در سال 1365 فوت شد، مي گفت: "حالا امروز، ظهر عاشورا، زهرماري نخوريد." و او مي گفت: "اين بزرگان يزدي، بعد از سال ها، همين امروز منزل ما دعوت هستند. بايد از آنها، پذيرايي كنم." سال ها بعد، بهتر فهميدم كه پشت اين بساط عزاداري، چه قدرتي نهفته است و واي به روزي كه اين قدرت در كف زنگي مست باشد. چه ديكتاتوري اي بر محله ها و شهر ها حاكم مي شود. گاه افرادي فاسد، چه ايده هاي عالي انساني اي را با چه كار هاي شيطاني اي در هم مي آميختند. نوجوان ها اگر مي خواستند وارد كار هاي اجتماعي شوند و يا در كار هاي محله دخالت كنند، يا بايستي از خانواده اي ثروتمند و قدرتمند باشند، يا بابا، دايي، عمو، پسر عمو يا پسر خاله هاي آنها ذي نفوذ باشند و يا اگر پولدار و زوردار نبودند، معلوم نبود با چه سوء استفاده هايي از هر طرف، روبرو بودند.
📝دکتر محمد حسین پاپلی یزدی/📚شازده حمام
👇👇👇
تاریخ شفاهی
ارسال نظر. @oralh
https://telegram.me/oralhistoryiran