🔴 بویی نا آشنا.. روز تابستان سال ۱۳۶۶ بود. بهار، فصل گلها، فصل زیباییها و طراوت پایان یافته بود
🔴 بویی نا آشنا
@oralhistoryiran
🔹هفتمين روز تابستان سال 1366 بود. بهار، فصل گلها، فصل زيباييها و طراوت پايان يافته بود. آيا مقدر بود كه همراه با آن طراوت و شادابي زندگي هم از شهر ما رخت بربندد؟!
🔸ساعت سه بعد از ظهر به ديدن دوستم رفتم كه قهوه خانه بسيار محقر و سادهاي را اداره ميكرد. مدتي با هم نشستيم. هوا بسيار گرم و داخل قهوه خانه گرم تر، چون ديواره هاي آن از حلبي بود و جوشيدن سماور هم مزيد بر علت شده بود.
پس از نيم ساعت گفتگو از دوستم خداحافظي كرده، راهي خانه شدم.
بنا به سفارش مادرم براي خريدن مواد خوراكي به بازار رفتم. ساعت «حدود چهار و ده دقيقه عصر» بود.
🔹صد قدمي از منزل دور شده بودم كه؛ ناگهان صداي غرش هواپيماهاي جنگي فضا را پر كرد و همه سراسيمه از مغازه و منزل بيرون زدند. بلافاصله براي پناه گرفتن روي زمين، درست كنار ديوار كوتاهي كه به دور چشمه اصلي شهر به نام «سرچاوه» كشيده شده است، دراز كشيدم....
🔸پس از يكي دو ثانيه صداي انفجارهايي كه چندان نزديك نبود به گوش رسيد. حدس زدم بايد خارج شهر را زده باشد.
بلند شدم و اطراف را نگاه كردم. حدسم درست بود. گرد و خاك از پشت كوه «گرده سور» ديده مي شد. در حالت دراز كش سرم را بلند كرده به آسمان نظر انداختم تا شايد هواپيما را ببينم. براي يك لحظه سه نقطه نوراني مثل جرقه هاي آتش را كه به سرعت از بالا به پايين ميآمدند ديدم.
متوجه شدم كه اين نقطه های روشن، بمب هستند، ديدن همانا و انفجار همانا.
🔹«درست دور و بر خانه مان» بود. اندوه شديدي به من دست داد. بغض گلويم را فشرد و حالت گريه پيدا كردم. در اين حال در چشمانم سوزشي احساس كردم.
ثانيه هايي پس از انفجار وقتي متوجه شدم سالم هستم به سرعت به طرف خانه دويدم. با اين خيال كه خانواده را از زير آوار در بياورم، چون احتمال ميدادم بمب به آنجا اصابت كرده و ويران شده است. خيابان را تاريكي ناشي از دود و گرد و غبار فرا گرفته بود.
🔸وحشت سر تا پاي وجودم را فرا گرفت.
حالتي عجيب به من دست داد. نه تنها احساس بلكه گويي به عينيه ميديدم كه به تدريج رنگ از رويم ميپرد. با خود گفتم همين الان است كه بميرم....
با عجله به داخل منزل دويدم. در خانه همه هراسان و سر پا ايستاده بودند. از بد شانسي عمو زادهام حمزه با خانوادهاش مهمان ما بودند.
🔹برادر بزرگم ابوبكر پرسيد: «شيميايي است.» چكار كنيم؟ وحشت زده جواب دادم: روسري يا هر تكه پارچه اي را كه دم دست است خيس كنيد و جلوي بيني خود بگيريد....
📚 بویی نا آشنا: حسین محمدیان/تهران. عابد. 1380
⚫️ هفتم تیرماه 1366 سالروز حمله شیمیایی عراق به سردشت
🌐 تاریخ شفاهی
@oralhistoryiran