خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیرایی‌ها. قسمت ۲۸

خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیرایی‌ها
قسمت 28
@oralhistori
غروب دانشی و همراهانش بدتر از هر روز دیگر به گاراژ برگشتند، عباس دالان‌دار هم که متوجه شد دانشی بی‌پول برگشته است، رفت و سه نفر گردن کلفت دیگر را آورد و با چوب به جان این بیچاره‌ها افتاد که از گاراژ بیرون بروید. بالاخره عده‌ای را از گاراژ بیرون کرد. من در بالکن گاراژ به تماشای این کشمکش ایستاده بودم و بیشتر از این ناراحت بودم که چرا امروز عصر به تهران نرفتم، دیدم دانشی به در اتاق من آمد گفت: حسین آقا هیچ پول داری؟ گفتم: آقای دانشی کلاً ريال دارم و دو روز است کرایه مسافرخانه را نداده ام. فکر می کردم امروز با پول می آیی. دانشی داخل اتاق من شد. لبه تخت نشست و گفت: امسال اشتباه کردم، ده روز دیرتر آمدم و بعد هم این همه آدم با خودم آوردم. حالا هم این عباس دالان‌دار دارد اذیت می‌کند، پول نان خالی امشب را هم ندارم. نمی‌خواهم دعوا کنم و گرنه با یک اشاره من این همه آدم گاراژ را بر سر عباس دالان‌دار خراب می‌کردند. گفت: حسین آقا من ابرو دارم. این مردم از گرسنگی به قزوین آمده اند تا به کوه ها بروند. این تاجرها هم از زحمت ما مردم پول دار شده اند. حالا یکی از آن‌ها امروز 100 تومان هم به من قرض نداد. اگر این‌ها را به یزد برگردانم نمی‌توانم پول گاراژ یزد را بدهم. این مردم در ده هم کاری ندارند. خودشان و زن و بچه شان از گرسنگی می‌میرند. جداً اگر فردا کاری پیدا نشود من که خودم را توی چاه می‌اندازم تا از شر این زندگی نکبت بار خلاص شوم.
ناگهان داد و بیداد داخل گاراژ زیاد شد، عده ای با عباس دالان‌دار و آدم هایش درگیر شده بودند. دانشی خواست پایین برود به او گفتم: آقای دانشی تو خسته‌ای همین جا بخواب، من یک آشنا توی کلانتری دارم، ببنیم می‌توانم کاری بکنم یا نه. من پانزده سالم بود. چه کار می توانستم بکنم.
به کلانتری خیابان عبید زاکانی رفتم. می‌دانستم رئیس کلانتری، داماد شهردار یزد است، او در کلانتری نبود. سرپاسبانی بود. از من پرسید: کاری داری؟ گفتم: با جناب سروان کار دارم، بیش از 120 نفر از مسافرهای کتیرایی از یزد آمده اند کاری نیافته و پولی هم ندارند و عباس دالان‌دار می‌خواهد آن‌ها را از گاراژ بیرون کند. اگر آن‌ها به پیاده رو بیایند برای شما هم خوب نیست. سرپاسبان به سروان تلفن کرد، سروان تلفنی ماجرا را از من پرسید. او هم به سرپاسبان دستوراتی داد. سرپاسبان دو نفر پاسبان را همراه من کرد و آن‌ها به گاراژ آمدند. سی چهل نفری از کتیرایی‌ها توی پیاده روی جلو گاراژ ایستاده بودند. پاسبان‌ها به عباس دالان‌دار گفتند: جناب سروان گفته است؛ این کتیرایی‌ها تا هر وقت در قزوین هستند باید در گاراژ باشند و در خیابان ولو نشوند. حق بیرون کردن آن‌ها را از گاراژ نداری.
عباس گفت: آن‌ها کرایه گاراژ را نداده‌اند. سرپاسبان گفت: ما به پول کارنداریم. چه پول بدهند و چه ندهند، نباید در خیابان ولو شوند. عباس دالان‌دار آمد حرف بزند که یکی از پاسبان‌ها گفت: جناب سروان گفته است اگر با حرف ایشان مخالفت کنی بیاییم اتاق تو را بگردیم. این دالان‌دار هم مثل بسیاری از دالان‌دارهای دیگر تریاکی بود، با شنیدن نام گشتن اتاق تسلیم شد و گفت: هر طور جناب سروان صلاح می‌داند عمل می‌کنم. افسران خبره کلانتری می‌دانند که با هر کس چگونه حرف بزنند. آن‌ها مخاطب شناس های درجه یکی هستند. من به اتاق مسافرخانه رفتم دیدم دانشی سرش را در دو دستش گرفته است و دارد گریه می‌کند.
تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori