خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۳۲. گفت: ۱۲۰ نفر؟
خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها
قسمت 32
@oralhistori
حاجی گفت: 120 نفر؟ بلی، عده زیادی هستند. حاجی گفت: حاج محسن آقا گفته شریک کار است و پای اباعبدا... و حضرت ابوالفضل را هم وسط آورده این جوان هم که طرف گاراژ یزد است، وضع رقت بار این بیچاره ها را گفته است. باید آن ها را به کردستان بفرستیم. حاج عباس گفت: آخر حاجی پروانه نداریم، فصل کتیرا هم دارد می گذرد، این ها خیلی دیر آمده اند. حاج ابوتراب گفت: از این حرف ها گذشته، وقتی حاج محسن آقا می گوید انها را به کردستان بفرستیم که نمی توانیم نفرستیم، خصوصأ که می گوید شریک است و اگر ضرر شد او می دهد و به حساب سیدالشهدا و ابوالفضل می گذرد.
برو کرایه اش را بده، مساعده هم به آن ها بده و همین امروز آن ها را به سردشت بفرست. تلگراف هم به مقصود خان بزن بگو این ها می آیند خودش با مجوز یا بدون مجوز آن ها را جایی سامان بدهد. حاجی عباس گفت: به چشم. رو به من کرد و گفت: شما فوری برو پیش آقای دانشی بگو به حجره بیایدو قرارداد را امضاء کند. من مثل این که بال در آورده باشم. از حاجی ابوتراب اجازه مرخصی گرفتم. در یک لحظه توی کوچه های قزوین می دویدم و خود را به گاراژ رساندم. عرق ریزان و هن هن کنان به گاراژ وارد شدم. دیدم آقای دانشی در دفتر گاراِژ است و دارد با دفتر دار گاراژ حرف می زند. دفتردار به آقای دانشی می گفت، نمی شود، نمی شود. من گفتم: آقای دانشی، آقای دانشی، کار درست شد. بیا به بازار برویم. دانشی پرسید: چه کاری درست شد. گفتم: بیا برویم. حاجی ابوتراب گفته است با تو قرداد ببندند. گفت: چی؟ همین که گفتم. گفت: من دیروز از صبح تا ظهر التماس حاج عباس پیشکارش کردم گفت: نمی شود. گفتم: به منزل حاجی ابوتراب رفتم، حاج عباس را خواست و گفت: با شما قرارداد ببندد. با ناباوری گفت: تو به منزل حاج ابوتراب رفتی؟ گفتم: بله او از دفتر گاراژ بلند صدا زد: اَََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََبا محمد و ابا اکبرپیش آقای دانشی آمدند و چهار نفری راهی بازار شدیم. دانشی سریع راه می رفت و ما سه نفر پشت سر او می دویدیم. به کاروانسرا و به حجره حاج ابوتراب رسیدیم. داشتند اذان ظهر میگفتند. حاج عباس گفت: دانشی بیا خدا با تو بود، این پسر بچه کیست؟ این پسر به منزل حاج ابوتراب رفته و من نمیدانم چه گفته که حاجی می خواهد خودش را ورشکست کند. مگر چهار ماه ازگار ، نان 120 نفر را دادن کار ساده ایست؟ دانشی گفت:حاجی اصل ماجرا را بگو قرار داد می بندی یا نه؟ گفت: قرار داد و پول آماده است، فوری امضاء کن پولت را هم بگیر که می خواهم به نماز جماعت برسم. این 15940 تومان کرایه از یزد به قزوین و مساعده گاراژ یزد. این 4060 تومان هم کرایه قزوین، سردشت به اضافه مساعده، جمعأ می شود 20 هزار تومان. در سردشت پیش مقصودخان می روی. دانشی گفت: 700 تومان هم اضافه می خواهم. حاج عباس در گاوصندوق را باز کرد گفت: این هم 700 تومان اضافه و در زیر قراداد 700 تومان را اضافه کرد. موقع امضاء قرداد دانشی و محمد و اکبر هر سه از خوشحالی گریه کردند.
دانشی پولها را شمرد همان جا 15940 تومان به من داد. سر مرا در دو دستش گرفت و بوسید. حاج عباس گفت: بروید که نماز جماعت دیر شد. ما از حجره خارج شدیم در بازار دانشی گفت: 700 تومان اضافی گرفتم 200 تومان مخارج چند روز گاراژ می شود200 تومان هم انعام برای تو گرفتم.هر کار کرد من پول را نگرفتم و گفتم: ممکن نیست من اگر کاری کردم برای شماها کردم پول نمی خواهم.
تاریخ شفاهی
@oralh ارتباط با ما
https://telegram.me/oralhistori