شاید مهم‌ترین نکته در مورد شباهت‌های نظریه‌ی انتقادی لوکاچ و گرامشی این باشد: لوکاچ و گرامشی به عنوان روشنفکران مارکسیست علاقه‌من

🔸شايد مهم‌ترين نكته در مورد شباهت‌های نظريه‌ی انتقادی لوكاچ و گرامشی اين باشد: لوكاچ و گرامشی به عنوان روشنفكران ماركسيست ِ علاقه‌مند به مسائل ادبی هر دو از پذيرش ادبيات چون گستره‌ای كه ربطی به گستره‌های ديگر فعاليت اجتماعی و سياسی ندارد، سر باز زدند. از اين رو هنگامی كه آنان نقش ادبيات را در رابطه با سياست، با انقلاب ناكام از يک سو، و با ظهور فاشيسم از سوی ديگر بازرسی می‌كردند، از پايه‌ای‌ترين مقدمات زيبايی شناسي ماركسيستس حركت می‌كردند: مسائل فرهنگی از قلمرو سياست جدا نيست، به طوری كه توليد و گردش كالاهای خاص فرهنگی، مانند ادبيات، نه جدا از توليد و گردش ارزش‌ها و هنجارهای سياسی، عرفی و اخلاقی بل در رابطه با آن‌ها انجام می‌گيرد.
ادبيات، در مقام بيان فرهنگ، برای گرامشی و نيز لوكاچ زمينی است كه در آن پاره‌ای از ارزش‌ها و طرز فكرهای اخلاقی و سياسی رشد می‌كنند و پاره‌ای ديگر خاموش و به حاشيه رانده می‌شوند. در بينش غايتمند آنان درباره‌ی تاريخ، كه به سوی آينده‌ی بی‌طبقه و زندگی خوب برای همگان پيش می‌رود، ادبيات مانند تمام فعاليت‌های اجتماعی انسان، نقش ايدئولوژيک و بدينسان سياسی‌مهمی‌ بازی می‌كند.
اين كه اعمال(پراتيک) ادبی خاص چه نقش‌های ايدئولوژيكی بر عهده دارند، آيا بر تغيير تاريخی تاثيری پيشرو می‌گذارند يا پسرو، چيزی است كه هردو اين نظريه پردازان در رويارويی با پراتيک ادبی گذشته، حال و آينده می‌خواهند روشنش كنند.


آنتونيو_گرامشی، فراسوی ماركسيسم و پسامدرنيسم، رناته_هالوب

ترجمه: محسن حكيمی


🎯کانال دانش سیاست👇👇👇
@policypaper