بله اصولن. کلید فهم پدیدارشناسی هایدگر و هوسرل فهم همین سوبژکتیویته و میان‌سوبژکتیویته است

بله اصولن. کلید فهم پدیدارشناسی هایدگر و هوسرل فهم همین سوبژکتیویته و میان‌سوبژکتیویته است.

یک تفاوت مهم برآمده از همین تفاوت این که پدیدارشناسی هایدگری با پدیدارشناسی هوسرلی داره همین نکته‌ی وجودِ محوریتِ اصالت فاکتیسیته و هیستوریسیته برای بشر در هایدگر است که در هوسرل آن را نداریم و همه چیز تقریبن؛

حتا خودِ مفهوم «اصالت» ساخته‌شده و پسینی است. هایدگر با فلسفیدن به نقد متافیزیک رفت و هوسرل با آنچه خود اش «آغاز ِ زیستنِ فلسفی» میگه به نقدِ متافیزیک و فلسفیدنِ هایدگر ی پرداخت.


درسته همینطوره یک تفاوت دیگه ای که از همین جا ناشی میشه بین aurgerichteheit و ausrichtungاست یعنی بین جهت یافتگی و جهت گیری!

در پدیدار شناسی هوسرل ما می بینیم که هوسرل به یک جهت یافتگی معتقده او میگوید که پدیده ها در این هستی به سمت و سوی چیزی در جریان هستند جهت یافته هستند یعنی غایت دارند!

اما در هایدگر این جهت گیری است که مهم میشه و نه جهت یافتگی، هایدگر معتقد است که انسان غایتی ندارد و تفکر یعنی همان در راه بودن و این راه ممکن است اصلا پایانی هم نداشته باشد.

🎯کانال دانش سیاست👇👇👇
@policypaper