یک داستان کوتاه.. مردی صبح از خواب بیدار شد

یک داستان کوتاه

مردی صبح از خواب بیدار شد
و با همسرش صبحانه خورد و لباسش را پوشید و برای رفتن به کار آماده شد.
هنگامی که وارد اتاقش شد تا کلیدهایش را بردارد گرد و غباری زیاد روی میز و صفحه تلویزیون دید.
به آرامی خارج شد و به همسرش گفت: دلبندم، کلیدهایم را از روی میز بیاور.

زن وارد شد تا کلید ها را بیاورد دید همسرش با انگشتانش وسط غبارهای روی میز نوشته "یادت باشه دوستت دارم"
و خواست از اتاق خارج شود صفحه تلویزیون را دید که میان غبار نوشته شده بود "امشب شام مهمون من"

زن از اتاق خارج شد و کلید را به همسرش داد و به رویش لبخند زد انگار خبر می داد که نامه اش به او رسیده!

این همان همسر عاقلیست که اگر در زندگی مشکلی هم بود، مشکل را از ناراحتی و عصبانیت به خوشحالی و لبخند تبدیل می کند!

هیچوقت با حالت دستوری با افراد خانواده تان صحبت نکنید...

@politicalculture