گامی به سوی دوستی و زندگی متعالی شهروندی در جامعه ایرانی با رعایت قوانین و مقررات دولت ج. ا. ایران
ابعاد دکترین ترامپ در تثبیت هژمونی آمریکا.. فرازچمنی
ابعاد دکترین ترامپ در تثبیت هژمونی آمریکا
فرازچمنی
روابط بین الملل به طور عمده از سال ۱۹۳۸ تا کنون تئوری ها و اندیشه های متعددی را به خود دیده است که همه آنها حکایت از تاثیر سه جریان فکری : رئالیسم ( واقع گرایی)، لیبرالیسم و تفکر انتقادی بر سیاست بین الملل دارد. حضور این اندیشه ها فراز و فرودی دارد ولی هیچ گاه به نقطه صفر نرسیده اند به گونه ای که جهان به عرصه رقابت و مناظره آنها بدل شده است. تمام موضوع بحث میان تئوری های روابط بین المللی نیز یافتن راه های غلبه بر هرج و مرج نظام بین المللی است که رئالیست ها آن را در پی گیری سیاست های قدرت و لیبرال ها در ایجاد زمینه های همکاری میان دولت ها می دانند. این گرایش های فکری، همه سیاستمداران جهان را تحت تاثیر قرار داده و در هر کشوری خواه ناخواه یا دانسته و ندانسته، همواره شاهد تقابل یا رقابت این دو اندیشه هستیم. حتی در ایالات متحده آمریکا می بینیم که یک سیاست خارجی ثابت چگونه بک بار با ابتکار لیبرالی ( نظیر دکترین تعامل اوباما) و بار دیگر با روش های محافظه کارانه ( نظیر آنچه ترامپ عمل می کند ) پیش می رود.
امروز هم صحنه سیاسی ایالات متحده با رقابت دو نگرش به سیاست خارجی، مواجه است:
۱-نئورئالیست ها، که در پی توانمندسازی آمریکا برای تحقق اعمال هژمونی (استیلا) بر جهان و سوق دادن آن به سوی یک نظام تک قطبی منعطف هستند، بلکه با ساختاری کردن جهان از هرج و مرج جلوگیری کرده و به این ترتیب از معضلات و نگرانی های امنیتی آمریکا کاسته شود. این اندیشه که امنیت بین المللی را در گرو ساختاری کردن نظام جهانی می داند، واقع گرایی ساختاری هم نامیده می شود.
۲- نئولیبرال ها، که امنیت بین المللی و امنیت ملی آمریکا را در پیوند با یکدیگر دانسته و از روش های دیپلماسی چون مذاکره و تعامل و اعمال قدرت نرم ( تطمیع و ترغیب) برای ایجاد نزدیکی و همکاری میان دولت ها، حتی با تاکید بر منطق برد-برد، استفاده می کنند.
آمریکا در دوره زمامداری باراک اوباما، راه حل نئولیبرالی را آزمود و به نتایجی نیز دست یافت ولی آن نگرش منجر به حرکت نظام بین الملل به سوی چندقطبی شدن گردید که از دید رئالیست ها، هژمونی آمریکا را متزلزل می ساخت و در عین حال با حرکت به سوی هرج و مرج، حس رقابت همراه با بی اعتمادی را میان دولت ها دامن می زد که این مخل همکاری سازنده و موثر آنان با یکدیگر به نظر می رسید. بنابراین، آنچه ترامپ از زمان رقابت های انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا تا کنون بر آن متمرکز بوده است: توانمندسازی درونی آمریکا، پرهیز از هزینه های ناشی از هر اقدام یا مسئولیت بین المللی و بالاخره احیای اقتدار هژمونیک آمریکا در جهان است. رفتارها و اقدامات او نشان می دهد که به گونه ای در پی به کارگیری دوباره سیاست های دوره جنگ سرد بخصوص اعمال قدرت در ضمن تنش زدایی با قدرت های جهانی و ایجاد محدودیت بر گسترش نفوذ و توسعه طلبی آنها و ایجاد موازنه قدرت در مناطق مختلف جهان و چه بسا بازگشت به شکلی از دکترین "ژاندارم منطقه" نیکسون است. به عبارتی، به نظر می رسد که از دید ترامپ، دهه های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ دوره ای طلایی در سیاست خارجی آمریکا بودند که با چشم انداز ترسیم شده زمامداران آمریکایی در آغاز قرن بیستم مطابقت داشت و این راهی است که از دید وی باید تا تثبیت هژمونی آمریکا ادامه یابد.
البته به طور طبیعی، سایر کشورها و قدرت های جهانی، در برابر این اقتدارگرایی مقاومت خواهند کرد، اما نه با تنش و مناقشه بلکه با دیپلماسی و ابتکارهایی که ضمن حفظ یا تقویت توان رقابتی از مذاکره یا همکاری نیز فاصله نمی گیرد.
با این وجود، در حال حاضر با دو سیاست متعارض مواجه هستیم: یکی سیاست خارجی آمریکا در راستای اعمال استیلا و اقتدار بر جهان برای اثبات رهبری جهانی خود و دیگری سیاست هایی که در پی سوق دادن نظام بین الملل به سوی استقرار یک سیستم چند قطبی علی رغم احتمال بالای رقابت و منازعه است، ضمناینکه برای نظم بخشی و حفظ امنیت بین المللی، به تدبیر مکانیسمهایی برای همکاری میان کشورها نیز امیدوار است. اینکه در نهایت ساختار نظام بین الملل به کدام سو گرایش می یابد به خلاقیت و ابتکار و درجه اعمال قدرت و ظرفیت کشورهای رقیب بستگی خواهد داشت.
@politicalculture