بچه که بودم. فکر میکردم پدر و مادر مثل ساعت شنی اند

بچه که بودم
فکر میکردم پدر و مادر مثل ساعت شنی اند
تمام که بشوند، برشون میگردونی و از نو شروع میکنی

بعدها فهمیدم
پدر و مادر مثل مداد رنگی اند
دنیایت را رنگ میکنند و کوچک میشوند تا زندگیت را زیبا کنند

کاش زودتر کسی راستش را به من گفته بود
که پدرو مادرها مثل قند میمانند
چای زندگی ات را که شیرین بکنند
اما خودشان تمام میشوند
@politicalculture